استاد میرجلال‌الدین کزازی گفت: یلدا واژه‌ای به معنی زادن است و از این‌روی نخستین شب از دی‌ماه چنین نام گرفته که بر پایه باور ایرانیان کهن، در این شب، مهر یا میترا زاده شده است


این استاد زبان و ادبیات فارسی در آستانه‌ی شب یلدا در گفت‌وگو با ایسنا، اظهار کرد: مهر یا میترا چهره‌ای است با چند نمود در تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین که کهن‌ترین نمود، ایزد پیمان و دوستی است که از آن واژه مهر در این معنی بر جای مانده است

او ادامه داد: دیگر نمود مهر نام دین‌آوری است که ۶۰ سال پس از تازش اسکندر گجسته به ایران و ۳۰ سال پس از برپایی جهانشاهی اشکانی در یکی از شهرهای خاوری ایران از دوشیزه‌ای به نام ناهید زاده شده است

این پژوهشگر در ادامه با اشاره به آیین مهرپرستی یا میتراییسم، گفت: این آیین در ایران روایی یافت و پس از آن در قلمرو جهانشاهی روم چند تن از پادشاهان این سرزمین به آیین مهر گرویدند

کزازی افزود: این آیین در پی کشاکش‌های روزگار و ناسازی کسانی که با آن دمساز نبودند، اندک اندک از میان رفت؛ اما در ژرفای فرهنگ و تبارشناسی ایران بر جای مانده است

او از خورشید به عنوان سومین نمود مهر یاد کرد و گفت: یادگار و بازتاب این نمود هنوز در زبان پارسی برجاست و اندک اندک مهر باستانی با خورشید درآمیخت و در باورشناسی مهری، خورشید، ستارگان و آسمان کارکردی بنیادین دارند

این پژوهشگر خاطرنشان کرد: به هر روی، ما هنوز نمادهای خورشیدی را بر خوان آیینی شب یلدا می‌بینیم که یکی از برجسته‌ترین و بنیادی‌ترین این نمادها، انار است که در رنگ و ریخت یادآور خورشید است

او ادامه داد: در سالیان پسین هندوانه نیز بر این خوان افزوده شده است

دکتر کزازی در ادامه درباره‌ی آیین‌ها و رسوم سنتی شب یلدا، عنوان کرد: در این‌باره آگاهی باریک و روشنی در دست نیست؛ زیرا آبشخورهای مهری از میان رفته؛ اما بر پایه‌ی آن‌چه که در خوان یلدا می‌بینیم، می‌توان رسم و راه‌های این آیین کهن را گمان زد

به گفته‌ی کزازی؛ یک نمونه از این آیین‌ها دانه‌های خشک است که به شیوه‌ای رازآلود بر خوان شب یلدا می‌نهند و ایرانیان با این دانه‌ها و آجیل، مهر را به پاس دهش‌های او به جهانیان بزرگ می‌دارند

او یادآور شد: از سوی دیگر، شب یلدا در نخستین شب از دی‌ماه برگزار می‌شود که درازترین شب سال هم هست و در چنین شبی نیاز به خورشید و دمیدن آن بیش از هر زمان دیگری جان‌ها را برمی‌انگیزد و به شور می‌آورد

کزازی ادامه داد: از این‌روی ایرانیان می‌کوشند این شب را با دمیدن خورشید به شیوه‌های گوناگون زنده بدارند که نشستن بر خوان شب یلدا، یکی از این آیین‌هاست

این استاد زبان و ادبیات فارسی خواندن دیوان‌های شعر پارسی و خصوصا دیوان حافظ و فال گرفتن با آن و همچنین گرد یکدیگر برآمدن و به بزم نشستن و شب را در کنار خویشان و دوستان گذرانیدن را از دیگر آیین‌های کهن شب یلدا برشمرد

منبع :سایت آفتاب


نوشته شده توسط قرسری رضا در چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ |

 

  ابوالحسن صبا

 

ابوالحسن صبا از موسيقی‌دانان و آهنگ‌سازان ايرانی است که صدای ويولن را به خدمت موسيقی ايرانی گرفت. وی يکی از شخصيت‌های برجسته در موسيقی و هنر ايران در نيمه‌ی اول قرن بيستم است. صبا با شاگردانی که پرورش داد و با روش‌هايی که در نواختن سازهای ايرانی نوشت، روی نسل‌های بعد از خود اثر شگرفی گذاشت.

وی به روايتی در سال ١٢٨١ و به روايت ديگری در چهاردهم فروردين ماه ١٢٨٢، در محله‌ی ظهيرالسلام تهران زاده شد. پدرش، ابوالقاسم خان کمال‌السلطنه، مردی از خاندان فضل و هنر، نوه‌ی محمودخان صبا، ملک‌الشعرای دربار فتح‌علی شاه قاجار بود. ابوالحسن، که بعدها نام جد بزرگش صبا را برای نام خانوادگی خود برگزيد، از همان کودکی علاقه‌ی خاصی به موسيقی داشت به‌طوری‌که در پنج سالگی به انگشتان پاهايش نخ می‌بست و با کمک دهانش صدای تار درمی‌آورد. پدرش که خود اهل موسيقی بود و به آن علاقه داشت، صبا را در شش سالگی پيش دوستانش که از اساتيد موسيقی بودند، برد تا به او نوازندگی بياموزند.

صبای جوان آن‌چنان شيفته‌ی موسيقی بود که روزها سه تارش را به مدرسه می‌برد و در زنگ تفريح، هم‌شاگردی‌هايش را دور خود جمع می‌کرد و برای آن‌ها می‌نواخت. وی بسياری از سازهای ايرانی را می‌نواخت و هر کدام را نزد استادان برجسته‌ی زمان خود ياد گرفته بود؛ ويولن از حسن‌خان هنگ‌آفرين، تار و سه‌تار از ميرزا عبدالله و درويش‌خان، سنتور از علی‌اکبر شاهی، کمانچه از حسين‌خان و تنبک از حاجی‌خان ضربی.

علاقه و استعداد صبا در زمينه‌ی موسيقی باعث شد که وی رفتن به مدرسه‌ی عالی موسيقی را به کالج آمريکايی ترجيح دهد. در سال ١٣٠٢ کلنل علی‌نقی وزيری، از تارنوازان برجسته‌ی تاريخ موسيقی ايران، مدرسه‌ی عالی موسيقی را تأسيس نمود و ابوالحسن صبا در آن‌جا مشغول به تحصيل شد. از همان‌جا بود که صبا با ايجاد سبک جديدی در نواختن ويولن تأثير شگرفی در نحوه‌ی نواختن آن در موسيقی ايرانی گذاشت. وی معتقد بود که قبل از اين مدرسه، ويولن در موسيقی ايرانی به طرز مخشوشی نواخته می‌شد که شايسته‌ی آن نبود و در حقيقت ويولن از روی کمانچه مشق می‌شد.

صبا در ٢٢ سالگی دانش‌جوی ممتاز و تک‌نواز برنامه‌های مدرسه‌ی عالی موسيقی شد و مورد احترام و تشويق اساتيد و دوستانش قرار گرفت. نخستين اثر ضبط‌شده‌ی صبا قطعه‌ی «زرد مليجه» با ويولن بود که در ميان دو بند سرود «ای وطن» به صدای روح‌انگيز در سال ١٣٠٦ در قالب صفحه توليد شد که بسيار هم مورد توجه قرار گرفت.

استاد صبا در سال ١٣٠٦ از طرف استاد علی‌نقی وزيری مأمور شد تا در رشت مدرسه‌ای مخصوص موسيقی تأسيس کند. وی نزديک به دو سال در رشت اقامت داشت. در طول اين دو سال، علاوه بر تدريس موسيقی به روستاها و کوهپايه‌های اطراف رشت می‌رفت و به جمع‌آوری آهنگ‌ها و نغمه‌های محلی می‌پرداخت. او آن‌چه که در ساز نوازندگان يا نی چوپانان می‌شنيد، به دقت به روی کاغذ می‌آورد. نوازندگان محلی تعريف می‌کردند که وقتی صبا به ديدارشان می‌رفت با چه دقتی به سازشان گوش می‌داد و می‌نوشت و با چه شور و اشتياقی آن‌چه را که شنيده بود، برای ايشان می‌نواخت. صبا معتقد بود که منابع و سرچشمه‌های اصلی موسيقی سنتی ايرانی همان آهنگ‌ها و نغمه‌های محلی است.

دکتر تقی تفضلی، نويسنده و موسيقی‌شناس، درباره‌ی صبا می‌گويد: «صبا نگران بود که يک عده هميشه می‌گويند موسيقی ايرانی غم‌انگيز، پردرد و غمناک است. می‌گفت اگر قرار باشد که برای عوض کردن آن، بگردند که يک موسيقی نشاط‌انگيز پيدا کنند و خدای‌ناکرده ريشه‌ی آن موسيقی، موسيقی ايرانی نباشد، اين صدمه و آسيبی است که به موسيقی ايرانی می‌خورد و نوعی از موسيقی به‌وجود می‌آيد که ايرانی نخواهد بود. زيرا می‌بينيم عده‌ای هستند که موسيقی اصيل ايرانی را فراموش کرده‌اند و موسيقی‌ای که تحويل جوان‌ها می‌دهند، چيزی که نيست، موسيقی اصيل ايرانی است! صبا از اشخاصی است که کاملاً سنت موسيقی ايرانی را حفظ کرده و باعث افتخار موسيقی ايرانی است

ذوق و شيوه‌ی پژوهندگی صبا در زمينه‌ی جمع‌آوری و تنظيم موسيقی محلی منحصربه‌فرد بود. ژاله، دخترش، در اين زمينه می‌گويد: «يک روز درويشی از کنار منزل ما رد می‌شد و مشغول نواختن آهنگی بود. پدر را ديديم که با عجله و با همان لباسِ منزل بيرون رفت و به دنبال درويش دويد تا آن ترانه را ثبت کند و از هر تکه برگه‌ای که در جيب داشت برای ثبت آن ترانه استفاده کرده بود

حاصل تلاش‌های صبا و ارمغان‌هايی که وی از سفر گيلان با خود آورد، قطعات به‌يادماندنی نظير ديلمان، رقص چوبی قاسم‌آبادی، کوهستانی و اميری مازندرانی بود. اين سفرها در حقيقت روح معلمی را در صبا پرورش داد. سفر صبا به گيلان نقطه‌ی عطفی در زندگی او و هم‌چنين در سرنوشت موسيقی ايران به شمار می‌آيد. پس از برگشتن از گيلان نيز، در سال ١٣١٠، در دو اتاق از خانه‌ی بزرگ پدريش کلاس موسيقی داير نمود و مشغول به تدريس شد.

در سال ١٣١١ صبا با يکی از شاگردان خود با نام منتخب اسفندياری، دخترعموی نيما يوشيج، ازدواج کرد و صاحب سه دختر با نام‌های غزاله، ژاله و رکسانا شد. او هيچ‌گاه فرزندانش را به يادگيری موسيقی تشويق نمی‌کرد. به گونه‌ای که دخترش، غزاله، از پدرش شنيد که می‌گفت: «از نسل خودم موسيقی‌دان نمی‌خواهم

از آن‌جايی‌که صبا در مدرسه عالی موسيقی درس خوانده بود، بسياری او را به عنوان موسيقی‌دان مطرح می‌شناختند که در اين ميان صفحاتی که وی پر کرده بود نيز در شهرت وی نقش بسزايی داشت و باعث جذب شدن شاگردانش می‌شد. اما هنگامی‌که «راديو تهران» در سال ١٣١٨ شروع به کار کرد، صدای ساز و آواز او به گوش همه‌ی ايرانيان رسيد و از آن هنگام صبا به عنوان استاد يگانه‌ی ويولن شناخته شد.

صبا، علاوه بر ويولن، سازهای ديگر را نيز تعليم می‌داد و با بهره‌گيری از تجربياتش در دوران يادگيری خود، از روش‌های گوناگونی جهت تدريس استفاده می‌نمود، به‌خصوص در مورد ويولن، که چندان دنباله‌رو روش‌های غربی نبود. وی در تدريس، سعی می‌کرد که هرچه می‌داند به هنرجو بياموزد. از آن‌هايی که بااستعداد بودند اما توانايی پرداخت شهريه را نداشتند، مبلغی دريافت نمی‌کرد و به گفته‌ی فرزندانش، شب‌ها تا ديروقت به کار تدريس مشغول بود. از نظر صبا، در موسيقی و يادگيری آن، همواره مرزی وجود دارد که برخی می‌توانند از آن عبور کنند و به پيش بروند و برخی نمی‌توانند. او افراد بااستعداد را تشويق می‌کرد و افرادی را که نمی‌توانستند از آن مرز عبور کنند، به کار ديگری ترغيب می‌نمود.

حاصل اين تلاش‌ها در تعليم موسيقی افرادی بودند نظير علی تجويدی، رحمت‌الله بديعی، فرامرز پايور، منوچهر جهانبگلو، ملکه برومند و اميرهمايون خرم.

آثار مکتوب صبا در زمينه‌ی تدريس عبارت‌اند از: رديف مجلس برای ويولن (در سه جلد)، برای سنتور (در چهار جلد) و برای تار و سه‌تار (در يک جلد). تعدادی از آثار معروف صبا عبارت‌اند از: زنگ شتر، بهارمست، به زندان، به ياد گذشته، در قفس و چهارمضراب‌های گوناگون.

صبا، علاوه بر موسيقی، نقاشی را در دوران جوانی در مدرسه‌ی کمال‌الملک آموخت. وی علاوه بر آشنايی کامل با ادبيات کلاسيک ايران، زبان انگليسی را خوب می‌دانست و از ادبيات جديد نيز اطلاع داشت. اين موسيقی‌دان بزرگ با نيما يوشيج و شهريار روابط نزديک داشت. از ميان تمام سازهايی که می‌نواخت، «سه‌تار» را برای خلوت تنهايی خود برگزيده بود و عقيده داشت که سه‌تار بهترين وسيله‌ای است که نوازنده می‌تواند با آن احساساتش را بيان کند. صبا را می‌توان احياکننده‌ی روش صحيح و قديمی سه‌تارنوازی دانست.

ابوالحسن صبا تا آخر عمر خود به تعليم موسيقی مشغول بود. وی در ٢٩ آذرماه سال ١٣٣٦ در سن پنجاه و پنج سالگی بر اثر بيماری قلبی در تهران درگذشت و با يک تشييع جنازه‌ی باشکوه در گورستان ظهيرالدوله‌ی تهران به خاک سپرده شد. خانه‌ی صبا پس از مرگش، در سال ١٣٥٣ توسط دانشکده‌ی هنرهای زيبای کشور تبديل به موزه شد و بسياری از نقاشی‌ها و آثار تزئينی و سازهايی که ساخته بود در آن نگاهداری می‌شود.

استاد شهريار، شاعر معاصر برجسته‌ی ايرانی، با ابوالحسن صبا از دوران جوانی صميمی بود و در زمان مرگ او نيز، بر بالينش حضور داشت. استاد شهريار قطعه‌ی زير را پس از مرگ ابوالحسن صبا سروده است:

ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟

تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی؟

به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بی‌خود و بی‌هوش شدی

تو به صد نغمه، زبان بودی و دل‌ها هم گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟

خلق را گر چه وفا نيست و ليکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

تا ابد خاطر ما خونی و رنگين از تست
تو هم‌آميخته با خون سياوش شدی

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط قرسری رضا در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ |

اندرز مهم دکتر مصدق به راي دهندگان در انتخابات

26 آذرماه 1330 دکتر محمد مصدق نخست وزير وقت در آستانه انتخابات دوره هفدهم قانونگذاري نطق مهم سياسي  آموزشي خطاب به ايرانيان ايراد و ضمن آن تاکيد کرد که اين انتخابات، نخستين انتخابات پس از مشروطيت خواهد بود که در آن نفوذ خارجي و دخالت ارباب قدرت و سياست وجود نخواهد داشت. اين انتخابات، کاملا آزاد خواهد بود و راي دهندگان بايد با درنظرگرفتن وجدان و منافع ملي (وطن) هرکس را که مايلند و به شايستگي و درستي او اطمينان دارند انتخاب کنند و تحت نفوذ و تلقين هيچکس نبايد باشند جز اراده و خواست خودشان و فلسفه دادن راي مخفي هم همين است. وي افزود: شما با ورقه اي که به صندوق مي اندازيد براي دو سال سر نوشت خود و کشور را در اختيار وکيل خويش مي گذاريد، لذا بايد قبلا اين فرد يا افراد را بشناسيد که امانتدار باشند. وطن امانتي است که شما به دست ايشان مي سپاريد. وظيفه دولت درجريان انتخابات تنها اين است که از صندوقها محافظت شود و آراي شما محفوظ بماند و خوانده شود و روز راي گيري آرامش و امنيت برقرار باشد. از سر و صدا ها در جريان مبارزات انتخاباتي واهمه نکنيد که دمکراسي همين است، همان طور که نبايد از قهر و آشتي هاي نمايندگان و اظهارات تند و تيزشان در مجالس نگران شويد که اينها هم از جزئيات دمکراسي هستند و از آن جدا نيستند. بايد توجه داشته باشيد با کارهايي که شده است، وطن ما ايران اينک زير ذره بين جهانيان قرار دارد، بايد رشد سياسي و فرهنگي خود را در اين انتخابات آزاد به ثبوت برسانيد تا سلطه گران در اراده و رشد شما منفذي نيابند تا دوباره از آنجا وارد شوند و رخنه خود را شروع کنند که اخراج مجددشان نياز به زحمت و مرارت فراوان و صرف وقت دارد.

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ |

دين - کتاب «هزاران سال انسان» اندیشه‌های دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی درباره هفتصد تن از عرفا، شعرا، فیلسوفان و نقادان را دربر می‌گیرد که به صورت الفبایی توسط کریم فیضی گردآوری شده است.

کریم فیضی، نویسنده و پژوهشگر عرفان و فلسفه، در گفت‌وگو با ایبنا، اثرش را کتابی دایره‌المعارف‌گونه‌ برشمرد و اظهار داشت: این کتاب به صورت الفبایی اظهار نظرهای دکتر شفیعی کدکنی را درباره افراد مختلف بیان می‌کند. این افراد که از حضرت آدم(ع) آغاز می‌شوند،‌ عارف، فیلسوف و نقادانی‌اند که وی درباره آنها به اظهار نظر پرداخته است.

وی افزود: بررسی هر فرد به اختصار صورت گرفته و تنها بیست تن از آنها به تفصیل بررسی شده‌اند که از میان آنها می‌توان به مولانا، سعدی، حافظ، خیام و عطار اشاره کرد که شفیعی کدکنی تحقیقات زیادی درباره آنها انجام داده است.

فیضی ادامه داد: این کتاب را می‌توان حاصل چهل سال پژوهش شفیعی کدکنی و بیانگر نگاه دقیق او به هفتصد عارف، شاعر و اندیشمند از قرون اولیه تاکنون دانست. دیدگاه‌های او متفاوت از رویکردهای بسیاری دیگر از اندیشمندان است، زیرا حاصل پژوهش‌های مجدانه و دقیق اوست.

چاپ نخست کتاب «هزاران سال انسان» در 1056 صفحه با بهای 110000 ریال از سوی انتشارت موسسه اطلاعات منتشر شد.

نوشته شده توسط قرسری رضا در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ |

خواهر احمد عزیزی از روند بهبودی برادرش خبر داد و گفت: «احمد عزیزی» از کما خارج و از راه دهان تغذیه می‌کند.

زینب عزیزی خواهر شاعر برجسته کشورمان «احمد عزیزی» در گفت‌وگو با فارس درباره آخرین وضعیت این شاعر گفت: در تهران هستم و به کرمانشاه نرفتم، اما به یاری خدا احمد وضعیت مناسبی دارد.
وی با اعلام خروج احمد عزیزی از وضعیت "کما" ابراز داشت: احمد عزیزی در حال حاضر هوشیاری در حد ۱۰ و ۱۱ دارد، البته پس از تشریف‌فرمایی مقام معظم رهبری به کرمانشاه و عیادت از برادرم الحمدالله وی روند سلامتی را به برکت وجود رهبر انقلاب با سرعت طی می‌کند.
عزیزی ادامه داد: برخلاف سابق هم اکنون احمد از راه دهان تغذیه شده و هوشیاری بهتری یافته است.
خواهر احمد عزیزی پیرامون انتقال برادر خود به بیمارستان مسیح دانشوری و ماجرای پیوند اضافه کرد: دکتر مسجدی رئیس بیمارستان امام رضا(ع) کرمانشاه معتقدند احمد باید به هوشیاری در حد یک فرد سالم برسد، اما هوشیاری برادرم هم‌اکنون در سطح ۱۰ است؛ میزان هوشیاری باید به ۱۵ برسد تا انتقال و عمل میسر شود.
خواهر احمد عزیزی با توجه به وضعیت کنونی این شاعر و هوشیاری و درک متقابل وی، بیان داشت: احمد در حال حاضر احساسات کامل داشته و در برابر مواردی که باید لبخند بزند خندیده و در مواقع گریستن می‌گرید، اینچنین واکنش‌ها طی دو ماه گذشته نمایان‌تر شده است.
به گفته زینب عزیزی، احمد با فرا رسیدن ۱۵ اسفند امسال حدود ۴ سال است که در «آی‌سی‌یو» به سر می‌برد.
وی در خاتمه درباره انتقال برادرش به منزل، خاطرنشان کرد: این انتقال امکان‌پذیر نیست، چرا که باید وضعیت تنفس وی بهبود کامل یابد.


نوشته شده توسط قرسری رضا در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ |

اسطوره و نگاه به تاریخ از خلال آن، همواره در جوامع بشری منطقی بوده که در میان عامه ی مردم و درفرهنگ مردمی جریان داشته و اکنون نیز دارد و به گفته ی میرچیا الیاده؛ مردم هماره میل دارند که رویدادهای تاریخی را با توجیهی فرا تاریخی دریابند و به این ترتیب این رویدادها و اشخاص تاریخی بدل به اسطوره می شوند بسیاری از این اسطوره ها در آیین ها و رفتارهای دینی و مذهبی وجود دارد و عرصه ی ادیان همواره یکی از جایگاه های ساخت اسطوره است. برخی از اسطوره های دینی در تمثیل ها و تصویرها و صورت ها، در رفتارهای مذهبی مردم یک جامعه متجلی شده اند و جلوه ی صوری و نمایش گونه ی این اسطوره ها دلیل ماندگاری و نفوذشان تا کنون بوده است.



در آیین ها و رفتارهای مذهبی مربوط به دین اسلام و شیعیان، نمودهای بسیاری از آنچه که در بالا گفته شد، وجود داشته و دارد. مراسم عزاداری علی الخصوص، در دورهای زمانی خاص خود، بسیاری از این اشکال نمایش گونه را در کشور ما به وجود می آورند که عمیقا ریشه در فرهنگ مردم آن دارد.
نخل گردانی( تابوت گردانی)، از مناسکی است که در ایام سوگواری شخصیت های دینی و اسطوره ای، در اکثریت شهرهای ایران به اجرا در می آید و مردم عامه با توجیهات خود درباره ی برگزاری آن، می توانند رهنمون ریشه یابی این منسک و بسیاری مناسک دیگر باشند؛
 
فلسفه ی پیدایی چنین صورت های مثالی و شبیه ها و تابوت واره ها در رفتارهای آیینی-عبادی مردم هر جامعه را باید در فرهنگ دینی همان جامعه و در نظام اعتقادی مردم آن در گذشته های دور، و در تاریخ اسطوره ای و فرهنگ های درآمیخته با فرهنگ آن مردم جست و جو کرد.

 نخل گرداني، طبق کشي، طشت گذاري، دسته‌هاي شاخسي واخسي، زارخاک، گِل مالي، بيل زني و...» تنها مشتي از خروارها جلوه‌ها و مراسم‌هاي عزاداري است که مردم شهرهاي مختلف ايران در اين روزها و شب‌هاي عزاي سيد و سالار شهيدان انجام مي‌دهند. محرم و عاشورا در فرهنگ مذهبي شيعه‌ها همواره جايگاه خاص و برجسته‌اي دارد و زمينه ساز مجموعه‌اي از سنت‌ها و مراسم‌هايي است که در طول تاريخ به عنوان ميراثي معنوي نسل به نسل و سينه به سينه به ديگران منتقل مي‌شود. اين‌ها گوشه‌‌اي از آداب و رسومي است که مردم اقليم‌هاي مختلف در شهرهايشان برگزار مي‌کنند

در مورد قدمت نخل می توان گفت: شاید نخل همسن و سال تابوت باشد که در حدود هزار سال قبل از اسلام در ایران مورد استفاده بوده

در روایات ذکر شده که امام حسین(ع) را روی شاخه های درخت خرما گذاشته و به محل دفنش بردند و شاید مهم ترین دلیل برای نامگذاری نخل باشد.

 

نخل، در لغت به مفهوم خرما بوده و در اصطلاح حجله مانندی که از چوب می سازند و با انواع شال های ابریشمی رنگارنگ، پارچه های قیمتی و آینه و چراغ آرایش می دهند و به گل و سبزه می آرایند و در روز عاشورا آن را به محلی که مراسم روضه خوانی برپاست می برند و به عنوان تابوت امام حسین حرکت می دهند

نخل از جنس چوب است و آن را به شكل برگ درخت و يا سرو مي‌سازند. معمولاً وزن نخل زياد است و جابه‌جا كردن آن نياز به كمك ده‌ها نفر دارد. نخل را به عنوان تابوت «سيدالشهداء» يا نمادي ازتابوت شهداي كربلا مي‌شناسند و

ریشه سنتی کهن دارد

دكتر «اسلامي ندوشن» مي‌نويسد: با آن كه نخل هيچ شباهتي به درخت خرما ندارد، آن را به نام اين درخت مي‌نامند. شايد به علت آن كه اصلش از جنوب‌غربي و بين‌النهرين است. نخل شباهت بسياري به درخت سرو دارد و سرو در فرهنگ عامه يعني جاودانگي و رشادت و زندگي اخروي و آزادگي كه يادآور روحيات و خصايل امام حسين(ع) است. هم چنين اين مراسم بازتابي است از «نقل» حكايت كربلا.

بستن نخل نياز به مهارت و سليقه خاص دارد و خادمان ميدان، شيوه‌هاي آن را از پدر و اجداد خود آموخته‌اند. آن‌ها ابتدا بدنه نخل را با پارچه سياه مي‌پوشانند، آن گاه روي پارچه سياه را شمشيربندان مي‌كنند. براي اين كار، صدها شمشير، قمه و خنجر برهنه ـ بعضي از آن‌ها جنس بسيار عالي دارد و نام سازنده آن‌ها بر روي آن‌ها نقر شده ـ را در دو رديف بر دو بدنه نخل مي‌بندند. به طوري كه هر دو طرف نخل، شمشيربندان مي‌شود و هيچ جاي خالي در آن باقي نمي‌ماند.

سپس تزيينات ديگري از قبيل آيينه‌هاي بزرگ قاب‌دار، منگله‌ها و دستمال‌هاي ابريشمي رنگي و زري را در دو سوي نخل مي‌بندند و بر تارك آن جقه‌هاي فلزي از جنس فولاد و برنج و هم‌رنگ آن‌ها پرهاي طاووس يا ميوه انار مي‌گذارند و نخل را مانند يك حجله، زيبا و خوش‌بو مي‌كنند.

در روز بلند كردن نخل، ده‌ها تن از مردان محله، زير پايه‌هاي نخل رفته، آن را با عظمت تمام به حركت درمي‌آورند و چون جنازه‌اي با شكوه، آن را از ميان موج جمعيت عبور مي‌دهند. نخل گردانان نخل را تا مسيري مي‌برند و يا آن را چند بار دور حسينيه محل مي‌چرخانند.

در جلوي آن‌ها نيز علم حركت مي‌كند كه افراد بر سر بلند كردن آن با هم رقابت دارند و هر كس به نوبت علم را تا مسافتي حمل مي كند و اعتقاد دارند اگر علم از دست كسي افتاد، بايد گوسفندي قرباني كرد. مردم کدکن  در روزهاي نهم و دهم محرم (تاسوعا و عاشورا) دوختن و بريدن لباس و ناخن گرفتن را بسيار ناپسند مي‌دانند.

این وسیله اتاقکی چوبی و حجیم و به شکل مکعب مستطیل است که از چوب بستی و با یک کف بندی تشکیل شده است .

الواری که در کف به کار می رود ، معمولاً یک متر بالاتر از پایه های ستون ها قرار گرفته اند دو سر هر یک از تیرها حدود یک متر ازچهار طرف کف دیواره نخل بیرون آمده و در واقع ، دستگیره نخل را تشکیل می دهد .

در قديم مردي بر فراز نخل مي‌رفته و نوحه سر مي‌داده

این مراسم هر سال با روضه خوانی، سینه زنی، عزاداری، پخش نذری، ذبح قربانی و دود کردن اسفند همراه است

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ |

ملك الشعراء محمدتقي بهار ، شاعر ، نويسنده و سياستمدار معاصر در سال 1265 شمسي در مشهد متولد شد. بهار ، از سن سه سالگي به مكتب رفت و قرآن و شرعيات و خواندن فارسي را نزد زن عمويش كه معلم مكتبخانه بود ، ياد گرفت. در هفت سالگي نزد پدرش به مطالعه پرداخت ، ادبيات فارسي را آموخت و اشعاري در همان بحر و قافيه ي شاهنامه مي گفت. پس از آن رياضيات و منطق را نزد ميرزا عبدالرحمن شيرازي كه از مشاهير و مدرسين مشهور بود ، فراگرفت و چند سالي نيز معلومات ادبي فارسي و عربي را از محضر ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري و سيد عليخان درجزي استفاده كرد. بهار در سال تحصيلي 1307-1308 شمسي در دارالمعلمين عالي به تدريس اشتغال يافت. وي پس از كناره گيري از سياست در سال 1313 شمسي و روي آوردن به امور فرهنگي و ادبي ، استاد كرسي سبك شناسي در دانشكده ادبيات تهران گرديد. بهار همچنين در سال 1333 قمري ، در ازاي خدمات ملي ، از طرف اهالي سرخس ، دره گز و كلات به نمايندگي دور سوم مجلس شوراي ملي انتخاب گرديد و به تهران رفت. وي در مجلس چهارم ( 1300-1302 شمسي ) از بجنورد و در مجلس پنجم ( 1302-1304 شمسي ) از كاشمر ( ترشيز ) ، همچنين در دوره ي ششم مجلس ( 1305-1307 شمسي ) و دور پانزدهم ( 1324-1326 شمسي ) از تهران به نمايندگي مردم برگزيده شد. به هنگام تشكيل كابينه ي قوام السلطنه ( 25 بهمن 1324 ) ، بهار براي مدت كوتاهي نيز به عنوان وزير فرهنگ معرفي شد. استاد ملك الشعراء بهار ، در ارديبهشت 1330 شمسي در اثر بيماري سل درگذشت.



 والدين و انساب : حاج محمدكاظم صبوري ، پدر محمدتقي بهار ، ملك الشعراي آستان قدس رضوي بود و مادرش از يك خانواده ي گرجي ، كه در دوره ي عباس ميرزا به ايران آمده بودند. [ مشاهير ادب معاصر ايران ، گردآوري و پژوهش : علي ميرانصاري ، ج 2 ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، ص 3 ]
 
اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : محمدتقي بهار تحت سرپرستي پدري شاعرپيشه و فاضل و مادري مهربان و در محيطي آرام و ساكت ، به خوبي پرورش يافت و بزرگ شد. [ شخصيت هاي نامي ايران ، به اهتمام : محمدرضا زهتابي ، تهران : انتشارات پديده ، ص 108 ]
 
تحصيلات رسمي و حرفه اي : بهار ، از سن سه سالگي به مكتب رفت و قرآن و شرعيات و خواندن فارسي را نزد زن عمويش كه معلم مكتبخانه بود ، ياد گرفت. در هفت سالگي نزد پدرش به مطالعه پرداخت ، ادبيات فارسي را آموخت و اشعاري در همان بحر و قافيه ي شاهنامه مي گفت. پس از آن رياضيات و منطق را نزد ميرزا عبدالرحمن شيرازي كه از مشاهير و مدرسين مشهور بود ، فراگرفت و چند سالي نيز معلومات ادبي فارسي و عربي را از محضر ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري و سيد عليخان درجزي استفاده كرد. [ شخصيت هاي نامي ايران ، به اهتمام : محمدرضا زهتابي ، تهران : انتشارات پديده ، ص111 ـ زندگينامه ي رجال و مشاهير ايران ، تأليف : حسن مرسلوند ، ج 2 ، تهران : انتشارات الهام ، ص 94 ]
 
خاطرات و وقايع تحصيل : در سال 1280 ش. بهار بنا به تقاضاي پدر به ثقه ا لكتاب آستان قدس رضوي ملقب شد ودرسال 1282 منگامي كه پدرش درگذشت ,بنا بر سنت جاري در آستان قدس رضوي , لقب ملك ا لشعرايي پدر در سن هجده سالگي به او تفويض شد.{ مشاهير ادب ايران, گردآوري و پژوهش : علي مير انصاري , ج2 ,تهران: سازمان اسناد ملي ايرانم ص 3}
 
استادان و مربيان : پدر بهار و ديگر افراد خانواده ، از نخستين آموزگاران او بودند. پس از آن ، وي از محضر كساني چون ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري و سيدعلي خان درگزي سود جست. [ اسنادي از مشاهير ادب معاصر ايران ، گردآوري و پژوهش : علي ميرانصاري ، ج 2 ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، ص 3 ]
 
همسر و فرزندان : بهار در سال 1298 شمسي با بانو سودابه صفدري ازدواج كرد و حاصل آن ، تولد شش فرزند بود. [ اسنادي از مشاهير ادب معاصر ايران ، گردآوري و پژوهش : علي ميرانصاري ، ج 2 ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، ص4 ]
 
وقايع ميانسالي : استقرار مشروطه به ايران , بهار به جمع مشروطه خواهان پيوست و به انجمن سعادت پيوست. پس از مرگ مظفر الدين شاه در سال 1285 ش.محمد علي حكومت يافت واستبداد صغير به مدت يك سال تا اول رجب سال 1327 ق. بر ايران حاكم شد. هم زمان به كار روزنامه نگاري وفعاليت سياسي مشغول بود كه سرانجام همين امر باعث حبس وتبعيد وي در سال 1290 ش. گرديد. بعداز مدتي به نمايندگي مردم انتخاب شد , اما در شعبان 1334ق. با ورود قواي بيگانه به ايران, تحت فشار نيروهاي روس و انگليس , توسط محمد تقي خان تنكابني به بجنورد تبعيد شد . بهار از كودتاي 1299 دردوره سيد ضياءا لدين طباطبايي , در شميران تحت نظر قرار گرفت ودر بسياري از ماه هاي سال 1308 ش. را در زندان سپري كرد. او يكبار در آغازين روزهاي سال 1312 ش حبس و پس از مدتي به اصفهان تيعيد گرديد و بعداز گذشت يك سال به كمك لقمان ا لدوله ادهم و محمد علي فروغي آزاد از تبعيد و رهاي يافت. بهار در خرداد سال 1329 ش. به آ خرين فعاليت سياسي خود, يعني مشاركت در برپايي جمعيت ايراني هوادار صلح در تهران دست زد.{ مشاهير ادب معاصر ايران- علي مير انصاريم ج2م تهران: سازمان اسناد ملي ايرانم ص 3-5 }
 
زمان و علت فوت : استاد ملك الشعراء بهار ، در ارديبهشت 1330 شمسي در اثر بيماري سل درگذشت و در گورستان ظهيرالدوله در شميران به خاك سپرده شد. [ اسنادي از مشاهير ادب معاصر ايران ، گردآوري و پژوهش : علي ميرانصاري ، ج 2 ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، ص 6 ]
 
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : بهار در سال 1333 قمري ، در ازاي خدمات ملي ، از طرف اهالي سرخس ، دره گز و كلات به نمايندگي دور سوم مجلس شوراي ملي انتخاب گرديد و به تهران رفت. وي در مجلس چهارم ( 1300-1302 شمسي ) از بجنورد و در مجلس پنجم ( 1302-1304 شمسي ) از كاشمر ( ترشيز ) ، همچنين در دوره ي ششم مجلس ( 1305-1307 شمسي ) و دور پانزدهم ( 1324-1326 شمسي ) از تهران به نمايندگي مردم برگزيده شد. به هنگام تشكيل كابينه ي قوام السلطنه ( 25 بهمن 1324 ) ، بهار براي مدت كوتاهي نيز به عنوان وزير فرهنگ معرفي شد. [ زندگينامه ي رجال و مشاهير ايران ، تأليف : حسن مرسلوند ، ج 2 ، تهران : انتشارات الهام ، صص 94-99 ]
 
فعاليتهاي آموزشي : بهار در سال تحصيلي 1307-1308 شمسي در دارالمعلمين عالي به تدريس اشتغال يافت. وي پس از كناره گيري از سياست در سال 1313 شمسي و روي آوردن به امور فرهنگي و ادبي ، استاد كرسي سبك شناسي در دانشكده ادبيات تهران گرديد و از سال 1316 كه دوره ي دكتراي زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه تهران تأسيس شد ، درس سبك شناسي خود را در سه جلد براي دانشجويان دوره ي دكتراي ادبيات فارسي تأليف كرد كه به نام كتاب « سبك شناسي » يا « تاريخ شعر فارسي » معروف است. [ شخصيت هاي نامي ايران ، به اهتمام : محمدرضا زهتابي ، تهران : انتشارات پديده ، ص 111-112 ـ اسنادي از مشاهير ادب معاصر ايران ، گردآوري و پژوهش : علي ميرانصاري ، ج 2 ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، ص 5 ]
 
مراكزي كه فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : بهار در سال 1329 ، يعني در سال پاياني عمر خود ، به آخرين فعاليت سياسي اش يعني تشكيل « جمعيت ايراني هواداران صلح » با هدف طرفداري و حمايت از صلح و تحريم جنگ ، دست زد ؛ اما با شدت گرفتن بيماري اش ، قادر به شركت در جلسات اين جمعيت نبود. [ بهار در گذر زمان ، نوشته ي : علي ميرانصاري ، مجله ي آينه ي ميراث ، سال اول ، شماره ي 3 و 4 ، زمستان 77 و بهار 78 ]
 
ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : در سال 1280 شمسي ، بنا بر تقاضاي ملك الشعراء صبوري از نصيرالملك شيرازي ، توليت آستان قدس رضوي ، بهار پانزده ساله ملقب به « ثقه الكتاب كتابخانه ي آستان قدس » مي گردد ، دو سال بعد ، با مرگ پدر ، بهار نامه اي خطاب به حسين الحسيني ، توليت جديد آستان قدس نوشت و از وي تقاضا كرد تا لقب پدرش ، يعني « ملك الشعراء آستان قدس » به وي تفويض گردد. اين امر سرانجام با موافقت مظفرالدين شاه ميسر شد و بهار از سال 1282 شمسي ، به اين لقب دست يافت. دو سال پس از آن ، هم زمان با جنبش مشروطه خواهي در ايران و سپس استقرار استبداد صغير ، محمدتقي جوان پا به عرصه ي فعاليت هاي سياسي گذاشت. او در اولين گام خود ، به « انجمن سعادت » كه مجمع آزاديخواهان خراسان بود ، روي آورد و به سرودن اشعاري در مذمت استبداد پرداخت و آنها را با نام جعلي « رئيس الطلاب » در روزنامه اي به نام « خراسان » كه به همراه سيدحسين اردبيلي منتشر ساخته بود ، درج نمود. پس از سقوط محمدعلي شاه و پايان دوره ي استبداد صغير ، بهار در رمضان 1327 قمري از رئيس معارف خراسان ، تقاضاي انتشار روزنامه اي كرد به نام « احتياج » ، ولي بعد درخواست خود را نيمه كاره گذاشت. علت اين امر ، ظاهراً تشكيل كميته ي « حزب دموكرات خراسان » و انتشار روزنامه ي « نوبهار » به عنوان ارگان رسمي اين حزب بود كه بعدها از طرف بهار منتشر شد. با انتشار روزنامه ي نوبهار ، حيات سياسي - اجتماعي بهار وارد مرحله ي جديدي شد. نخستين شماره ي روزنامه ي نوبهار در شوال 1328 قمري ( بهار 1288 شمسي ) منتشر شد. مطالب روزنامه ، پيرامون اوضاع روز به خصوص درباره ي خطر بازگشت ارتجاع و مداخله ي روسيه ي تزاري در امور ايران و ساير مسائل سياسي بود. اين امر سبب شد كه روزنامه ي نوبهار پس از هشتاد شماره ، در شوال 1329 قمري با فشار دولت روس و به وسيله ي دولت مركزي به تعطيلي كشانده شود. اين موضوع نتوانست بهار را تسليم شرايط كند ، زيرا پس از دوماه ، روزنامه ي خود را با نام جديد « تازه بهار » در پنجم ذيحجه 1329 قمري با مديريت برادر خويش ، ميرزا محمدخان ملك زاده و سردبيري خود منتشر ساخت. اين روزنامه نيز پس از انتشار نه شماره ، با التيماتوم دولت روسيه ، در محاق توقيف شديد فرورفت و خود بهار با جمعي ديگر از دموكرات ها به تهران تبعيد شد. اين تبعيد نزديك به هشت ماه به درازا كشيد و بهار در اواخر سال 1330 قمري به مشهد بازگشت و دو سال بعد ، يعني در صفر 1332 قمري ( 1292 شمسي ) بار ديگر روزنامه ي نوبهار را در مشهد منتشر ساخت. انتشار نوبهار ، پس از 77 شماره ، تا دهم ذيقعده 1332 ادامه يافت ، ولي با راهيابي بهار به مجلس سوم ، روزنامه ي نوبهار نيز تعطيل شد. بهار در اين دوره تقريباً 34 مقاله نگاشته است كه 31 مقاله مربوط به مسائل سياسي و اجتماعي است و تنها در 3 مقاله به مسائل تاريخي و ادبي پرداخته است. همچنين قصيده ي « آئينه ي عبرت » ، « هرج و مرج » و ... كه در ضديت با استبداد سروده شده بود ، متعلق به اين دوره است. با ورود بهار به مجلس سوم ، اعتبارنامه ي وي به مدت شش ماه مورد تصويب قرار نگرفت ، زيرا برخي از مقالاتش گريبان او را گرفت و اعتداليون و حتي بعضي از سران دموكرات علناً و مخفيانه عليه او مي كوشيدند تا سرانجام بعد از شش ماه اعتبارنامه اش به تصويب رسيد. چندماه پس از آن ، قواي روس كه در ايران به سر مي برد ، تهديدات خود را از قزوين متوجه تهران كرد. از اين رو ، بهار مقالات شديداللحني عليه روسيه در نوبهار درج نمود و به دنبال آن در ذيحجه 1333 قمري ، همراه ساير نمايندگان مجلس ، به قم مهاجرت كرد. بهار در محرم 1333 قمري ( قوس 1293 شمسي ) ، اولين شماره ي روزنامه ي بهار را در تهران منتشر ساخته بود ، ولي پس از 242 شماره پس از مهاجرت به قم در محرم 1334 قمري آن را تعطيل كرد. بهار پس از بازگشت از قم در رجب 1334 قمري ، به اشاره ي دولت روس و توسط محمدولي خان تنكابني به بجنورد تبعيد شد ، ولي پس از گذشت شش ماه به تهران بازگشت. او در شعبان 1335 قمري ( خرداد 1296 شمسي ) روزنامه ي نوبهار را بار ديگر منتشر ساخت ، ولي در مرداد همين سال دچار توقيف ديگري شد كه وي اين بار ، روزنامه ي « زبان آزاد » را به جاي آن منتشر ساخت. در آبان 1296 شمسي ، به دستور احمدشاه ، روزنامه ي نوبهار از توقيف خارج شد كه انتشار آن تا 22 حوت 1299 ، يعني تا زمان كودتاي رضاخان ادامه يافت. در اين دوره ، دو رويداد ديگر در زندگي بهار روي داد : يكي انتشار مجله ي ادبي « دانشكده » در اريبهشت 1297 شمسي بود كه انتشار آن پا به پاي نوبهار تا ارديبهشت 1298 شمسي ادامه داشت و ديگر ازدواج او در سال 1298 بود. گرديد. مجله ي دانشكده ، ارگان « انجمن ادبي دانشكده » بود كه بهار آن را تأسيس و شعرا و نويسندگان جوان را در پيرامون آن گرد آورده بود. وي همچنين از اواخر سال 1296 تا 1299 شمسي ، مديريت روزنامه ي رسمي « ايران » را كه از نشريات قديمي بود ، عهده دار شد. او در اين دوره تقريباً 91 اثر از خود به يادگار گذاشته است كه فقط 15 مورد آن به مباحث ادبي مربوط مي شود. در پي كودتاي 1299 ، بهار به دستور سيدضياءالدين طباطبايي ، رئيس الوزراي كودتا ، به مدت سه ماه تحت نظر در شميران به سر مي برد. اما در تيرماه 1300 ، به عنوان نماينده ي مردم بجنورد به مجلس چهارم راه يافت. يك سال پس از آن ، بهار به فكر انتشار نوبهار افتاد ، ولي اين بار ، نشريه ي خود را نه به صورت روزانه ، بلكه به شكل هفتگي در مهر 1301 منتشر ساخت. بهار اين بار از بار سياسي مقالات نشريه كاسته بود و آن را بيشتر به يك نشريه ي ادبي و فرهنگي نزديك ساخته بود. هرچند كه انتشار نوبهار هفتگي يك سال بعد يعني در آبان 1302 متوقف شد. مجلس پنجم در بهمن 1302 گشايش يافت و بهار اين بار توانست به عنوان نماينده ي مردم كاشمر به مجلس راه يابد. در اين دوره از مجلس ، بهار و سيدحسن مدرس به همراه جمعي ديگر از نمايندگان به مخالفت سرسختانه با رسميت يافتن حكومت رضاشاه پرداختند و اين سرسختي منجر به ترور نافرجام بهار شد كه نتيجه ي آن ، كشته شدن شخص ديگري به نام واعظ كيوان قزويني بود كه شباهت بسياري با بهار داشت. مجلس ششم در تير 1305 با نطق رضاشاه افتتاح شد ، در حالي كه بهار به نمايندگي از مردم تهران در آنجا حضور داشت. در اين دوره ، به واسطه ي سلطه ي كامل رضاشاه بر تمامي نهادهاي حكومتي ايران ، بهار نتوانست آن چنان كه بايست به فعاليت هاي سياسي دست يازد. با اتمام اين دوره از مجلس در مرداد 1307 ، او از تمامي فعاليت هاي سياسي كنار كشيد و به فعاليت هاي فرهنگي روي آورد و به عنوان اولين گام ، در دانشسراي عالي همراه كساني مانند بديع الزمان فروزانفر ، عباس اقبال آشتياني و صادق رضازاده شفق به تدريس مشغول شد. هرچند كه پس از پايان دوره ي ششم و رفع مصونيت سياسي نمايندگان مخالف ، تسويه حساب هاي شخصي از طرف رضاشاه شروع شد. از آن جمله ، تبعيد سيدحسن مدرس به خواف ، اخراج بهار از دانشسراي عالي و سپس دستگيري و حبس او در ماه هاي آغازين سال 1308 بود كه به مدت يك سال ادامه يافت. بهار در 18 دي 1305 به عضويت در « شوراي عالي معارف » پذيرفته شد. در اين دوره ، از مجموع تقريباً 41 مقاله اي كه بهار در اين دوره نگاشته ، 18 مقاله مربوط به مسائل سياسي و اجتماعي است ، با اين تفاوت كه از شدت و تندي آن نسبت به دوره هاي قبل كاسته شده و بيشتر از مضاميني علمي برخوردار بود و 23 مقاله هم مربوط به مباحث تاريخي و ادبي است كه به دليل محدوديت هاي سياسي بهار ، افزايش چشمگيري پيدا كرده است. در آغاز سال 1309 ، بهار از نخستين حبس خود رهايي مي يابد و اين در شرايطي است كه ديگر نه از روزنامه هايي چون نوبهار خبري هست و نه در مجلس جايي براي او. اين چنين است كه بهار با آن همه شور و هيجان سياسي ، جز پناه بردن به تحقيق ، تصحيح و تأليف ، راهي در پيش روي خود نمي بيند. از اين روست كه متوجه وزارت معارف مي شود و پيشنهاد تحقيق و تصحيح متون كهن فارسي را به آنها مي دهد و يا به نوشتن تقريظ بر آثار دوستانش مشغول مي شود و يا در خلاء نشريات سياسي ، به نگاشتن مقالات تحقيقي براي نشريات ادبي مي پردازد. در فروردين 1311 ، قراردادي ميان وزارت معارف و بهار درباره ي تصحيح مجمل التواريخ و ترجمه ي تاريخ طبري منعقد شد و او متعهد گشت تا اسفند همان سال ، كتاب هاي مذكور را پس از تحقيق و تصحيح به وزارت معارف تحويل دهد. اين امر سبب تشويق بهار شد تا ديوان خود را نيز به طبع برساند ، اما در نيمه ي راه ، دستگاه سانسور رضاشاه ، چاپ آن را متوقف ساخت. در پايان همين سال ، بهار پيش از انجام تعهدات خود در قبال وزارت معارف ، بار ديگر گرفتار زندان شد و پس از پنج ماه حبس در تهران ، روانه ي اصفهان گشت تا به حالت تبعيد در آن شهر به سر برد. بهار پس از گذشت يك سال ، به پايمردي دكتر لقمان الدوله ادهم و محمدعلي فروغي رئيس الوزرا و با تلاش هاي پيگير همسرش ، در آستانه ي برگزاري جشن هزاره ي فردوسي ، از تبعيد رهايي يافت و در فروردين 1313 به تهران مراجعت كرد. در مهرماه همين سال ، جشن هزاره ي فردوسي برگزار شد و بهار نيز فعالانه در آن شركت كرد و در خرداد سال بعد به عضويت پيوسته ي فرهنگستان ايران درآمد و در كميسيون هاي « فرهنگ فارسي » ، « دستور زبان » و « لغات جغرافيايي » مشغول به كار شد. بهار تدريس خود را از همين سال در دانشسراي عالي مجدداً شروع كرد و عهده دار تدريس موادي مانند : زبان و ادبيات ايران پيش از اسلام ، سبك شناسي ، دستور زبان فارسي و شعرشناسي شد كه اين كار را به عنوان مهمترين فعاليت علمي خود ، تا پايان اين دوره يعني خروج رضاشاه از ايران ( شهريور 1320 ) ادامه داد. اين دوره از درخشان ترين سال هاي زندگي علمي بهار به شمار مي رود ، چراكه شرايط سياسي حاكم به گونه اي بود كه رضاشاه هرگونه انديشه ي سياسي و اجتماعي را در نطفه خفه كرده و فعاليت هايي اين چنين را منحصر به تمجيد خود يا تحكيم پايه هاي حكومت پهلوي ساخته بود. آثار بهار در اين دوره ، شامل تقريباً 11 كتاب در زمينه هاي تصحيح ، تأليف و ترجمه ، 7 مقدمه بر كتاب هاي ديگران و 46 مقاله است كه برخلاف دوره هاي قبل ، تنها يك يا دو مقاله به مسائل اجتماعي و سياسي مربوط مي شود. با خروج رضاشاه از ايران و مساعد شدن فضاي سياسي كشور ، بهار خسته از چهل سال فعاليت سياسي و علمي ، در حالي كه قدم به دهه ي پاياني عمرش گذاشته بود ، همسو با جريانات روز و هم نفس با جو حاكم بر جامعه ، درصدد نشر مجدد نوبهار برمي آيد و در روز سوم اسفند 1321 ، نخستين شماره ي آن را منتشر مي سازد. اين روزنامه پس از انتشار 102 شماره در آذر 1322 براي هميشه تعطيل شد و بهار بار ديگر به تدريس در دانشگاه و تأليف كتاب هايي كه طرح آنها را در ذهن مي پروراند ، روي آورد. اما در بهمن 1324 پيشنهادي به وي رسيد كه او را مدتي اندك ، از تأليف و تدريس دور ساخت و آن ، پيشنهاد قوام السلطنه ، نخست وزير وقت بود كه بهار را جهت تصدي پست وزارت فرهنگ ، به كابينه ي خود دعوت كرد. بهار اين پيشنهاد را پذيرفت ، ولي چندماهي بيشتر در كابينه دوام نياورد و به عنوان اعتراض به حضور چند وزير توده اي ، از وزارت فرهنگ دست كشيد. در اين زمان ، بيماري سل كه در وجود بهار رخنه كرده بود ، كم كم خود را آشكار مي كرد و او را فرسوده تر و رنجورتر مي ساخت. در اين شرايط ، وي در تير 1326 به عنوان نماينده ي مردم تهران ، روانه ي مجلس پانزدهم شد ، ولي با اوج گيري بيماري اش چندماهي بيشتر در مجلس دوام نياورد و جهت معالجه راهي سوئيس شد. هرچند كه پس از يك سال بدون نتيجه به تهران بازگشت و بار ديگر تدريس خود را در دانشگاه تهران آغاز كرد. بهار در سال هاي 1321 و 1322 به عضويت در شوراي عالي فرهنگ پذيرفته مي شود. آثار بهار در اين دوره ، تقريباً شامل 51 مقاله ، 3 مقدمه و 2 كتاب است. [ شخصيت هاي نامي ايران ، به اهتمام : محمدرضا زهتابي ، تهران : انتشارات پديده ، ص111 ـ زندگينامه ي رجال و مشاهير ايران ، تأليف : حسن مرسلوند ، ج 2 ، تهران : انتشارات الهام ، صص 94-96 ـ بهار در گذر زمان ، نوشته ي : علي ميرانصاري ، مجله ي آينه ي ميراث ، سال اول ، شماره ي 3 و 4 ، زمستان 77 و بهار 78 ]
 
همفكران فرد : بهار در دوستي و همگامي سياسي با مرحوم مدرس بسيار ثابت قدم بود ، چنانكه يك بار بر اثر اهانت دكتر حسين بهرامي نسبت به مرحوم مدرس ، استعفاي خود را تقديم رئيس مجلس كرد ؛ منتهي رئيس مجلس پس از وصول ورقه ي استعفا ، فوراً به وسيله ي دو سه نفر از نمايندگان ، مشاراليه را احضار كرد و از قبول استعفاي او استنكاف ورزيد. [ زندگينامه ي رجال و مشاهير ايران ، تأليف : حسن مرسلوند ، ج 2 ، تهران : انتشارات الهام ، ص 97 ]
 
آرا و گرايشهاي خاص : تخلص محمدتقي به « بهار » ، از ميرزا نصرالله بهار شرواني گرفته شده است. [ شخصيت هاي نامي ايران ، به اهتمام : محمدرضا زهتابي ، تهران : انتشارات پديده ، ص111 ]
 
جوائز و نشانها : در سال 1313 شمسي به مناسبت جشن هزارساله ي حكيم ابوالقاسم فردوسي و تشكيل كنگره در تهران ، يك قطعه « مدال فردوسي » از طرف « انجمن آثار ملي ايران » به بهار كه عضو آن كنگره بود ، اهداء شد. [ اسنادي از مشاهير ادب معاصر ايران ، گردآوري و پژوهش : علي ميرانصاري ، ج 2 ، تهران : سازمان اسناد ملي ايران ، ص

 176]

مراسم تشییع جنازه ملک الشعرابهار

نوشته شده توسط قرسری رضا در یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ |


زاغان


آنک شب شبانه تاریخ پر گشود
آن جا نگاه کن
انبوه بی کرانه اندوه!
اوه!

زاغان به روی دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به روی مزرعه، زاغان به روی باغ
زاغان به روی پنجره، زاغان به روی ماه
زاغان به روی آینه ها،
آه!

از تیره و تبار همان زاغ
کش راند از سفینه خود نوح
اندوه بی کرانه و انبوه.

زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسیقی و شعر
زاغان به روی راه

زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه!


نوشته شده توسط قرسری رضا در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ |

آن گل سرخ


آن گل سرخی که در آن بامداد
هدیه آوردم تو را خندان و شاد
تو نبودی در درون خویش و ماند
روی قلبم، سال ها، آواز خواند
هم چنان شاداب و خندان باقی است
رمزی از آن حال و آن مشتاقی است

-----------  

برگ بی درخت
برگی از شاخه افتاد در آب
روی برکه نوشت این سخن را:
این همه آب داری، چه جویی؟
دیگر از دل برون کن، وطن را.
چند روز دگر، در بن آب
برد از یاد این داشتن را
مرد و
پوسید و
از یاد خود برد
هم وطن را و هم خویشتن را

---------

 

گلهای گلدان


توی گلدان، گلی روی میز است
که رهاورد یاری عزیز است
سرخ و شاداب و غرق طراوت
مثل سیمای صبح صباوت
می توان دید و لذت ازو برد
می توان سر به فکرت فرو برد
که سرانجام گردد مچاله
جای گیرد میان زباله
زین دو بیرون دگر نیست راهی
تا تو اهل کدامین نگاهی


.

نوشته شده توسط قرسری رضا در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ |

حسین علیه السلام بیشترازآب تشنه لبیک مابودافسوس که زخم های تنش رابه مانشان دادند

 

"شهادت حسین  کشته شدن مردى است که خود براى کشته شدن خویش قیام کرده است... امام حسین ‏علیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است که دشمن را با زور شمشیر بشکند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یک تصادف یا ترور توسط وحشى، کشته شده باشد. این‏ طور نیست، او در حالى که مى ‏توانسته است در خانه‏ اش بنشیند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خویشتن را انتخاب کرده است... امام حسین‏ علیه السلام یک شهید است که حتى پیش از کشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلکه در درون خانه خویش، از آن لحظه که به دعوت ولید - حاکم مدینه - که از او بیعت مطالبه مى ‏کرد، «نه» گفت، این، «نه» طرد و نفى چیزى بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است."(2)

سمبل شهادت حسینى در این تعریف، تنها سلاح پیروز است. البته شهادت حسینى شرایط ویژه خود را مى ‏طلبد. وقتى ظلم، انحطاط و انحراف همه گیر مى ‏شود و ارزش‏هاى والاى اسلامى مسخ مى‏ گردد و موعظه‏ ها بر گوش‏هاى سنگین کارگر نمى ‏افتد؛ حسین با همه دانایى به عدم توانایى خود در پیروزى ظاهرى بر دشمن، علناً به پیشواز مرگ مى‏رود و با انتخاب شهادت، بزرگترین کارى را که مى ‏شد کرد، انجام مى ‏دهد.

ثمره شهادت امام حسین‏ علیه السلام آگاهى و بازگشت مردم به هویّت اصیل اسلامى و زدن داغ رسوایى کُشتن فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر پیشانى کریه حکومت یزید است.      برگرفته شده ازکتابهای معلم شهیددکترعلی شریعتی

 

نوشته شده توسط قرسری رضا در جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ |

 

 

 گرچه چون ابرکرم برهمه جا می باری        غیرنفرت توچه درسفره مامی آری

بافریبی که مرامانده به دل زاهل دروغ          باورم نیست اگرصلح وصفا می باری 

کاش مرگ آیدویک لحظه نجاتم بدهد         که ملال است مرازندگی تکراری

دیدن سوختن وساختن  این مردم            خوابم ازدیده ربوده است دراین بیداری

من واین غصه که درسینه بجوش آمده است      تووآن اشک که دردیده کشددیواری

باتمام نفس خویش صداخواهم زد           که به رزم آمده ام اسلحه ام بیزاری

شرع شمشیرمگرحکم نمودت که چنین      درتن ز نده انسان گل خون می کاری

دولتت بادنگون سلطنتت مستعجل          که دروغ است هرآن نقشه  که درسرداری

ایرج این نامه آغشته  به خون راکه سرود    که ازوبوی وطن خیزدومیهن داری

خرداد88

 

                                                                                              

 

نوشته شده توسط قرسری رضا در پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰ |


دراین زندان دل من آن قدرناشادمی سوزد                      که ازسوزدل من خانه صیادمی سوزد

نگاه شعله خیزش تابه جانها آتش غم زد                        به آتشگاه سینه ناله وفریادمی سوزد

نگاه پرفروغ حق پرستان جاودان ماند                             شبی کزتیرآهی کلبه بیدادمی سوزد

به کوی انتظارت تابیایی عمرمن طی شد                       براهت مشعل چشمان من من دربادمی سوزد

چودیدم پیکرشیرین کناربیستون گفتم                            گل سرخی کنارمرقدفرهادمی سوزد

چوسروسوخته آزادمردن شیوه ماشد                           بیاتاپیکرایرج هنوزآزادمی سوزد

زمستان83

نوشته شده توسط قرسری رضا در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ |

دگراین باغ رابوی گل وآوازبلبل 

پرنخواهدکرد

ودردشت بهارانش گلی هرگز نخواهد رست

که بااندیشه خشکی

-بجای هرزه خاران وعلف زاران-

طراوت رازجوباران مافصل درو بردند

چه آوازی چه امیدی؟

که درقحطی آب ونان واندیشه

تمام هستی مارابه صدمن کاه جوبردند

فریب کهنه اندیشان رنگین جامه رابنگر

که بهرسودخود

ازملک پی برباد

به تفسیرغلط ازآیه های سبزروشن بار

هرآنچه زنده وجاویدونوبردند

پاییز79

نوشته شده توسط قرسری رضا در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ |

 

شب تاریک ومن تنهاکنارحضرت خیام

به شیدایی همه محوتماشای مزارش مست

رهاازخویش وازعالم

جداازهرچه بودوهست

به لب تکرارآن گلواژه های شوق رادارم

---

سماعی سبزوشورانگیز

سراپای وجودم را

رهاتدازغم دنیا

درآن آرامجای  بی کسی هابی حضورکس

به دیدارگل وریحان وسروسبزه مشغولم

--

خیال نازنینش گرم وبی پروا

کنارم ایستاده جام می برکف

برایم باده می ریزد

رباعی خوان رندمست

---

خدایاپیرافلاکی ورندشهرفیروزه

درآن فیروزه فام صبح نیشابور

چه هامی دیده کاندرساغرشعرش

شراب سحروافسون نگاه تازه رادارد

کدامین ظللم وبیدادی

به شک افکنده آن دانای پرغم را

 چه هامی دیده اوکاندرپناه کوزه های می

به عصیانی شگرف وسخت می لرزاند

شب اندام عالم را

 ----

چه می گفتند بااو

آن سبوهای شکسته برکناررف

چه می گفتند بااوازدرون خاک

مردگان عصرافسانه

چه می گفت است  بااوجغد  شوم نحس

--

پس صدقرن دوری مزدک وبودا

کدامین مرده رگی تحفه آوردند

کزعطرسخن هاشان

تراشک است اندیشه

--

گمانم شحنه و داروغه شیخ شهر

به عصیانی که می جوشیدازلبهات

به شب کابوس می دیدند

---

توامابی هراس ازروزگارخویش

شرنگ تلخ شک درجام

 می دیدی

زوال فروفرهنگ   تبارناامیدان را

----

ردا وبخردا-اندیشه دارا-چند

برایت تحفه آوردم

زشهرشعروشوروخاطره- کدکن

گل ابری که دراندوه زارمعبدت

هرلحظه می بارد

--

پاییز89برمزلرخیا م ساعت 10شب

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط قرسری رضا در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ |

آب و آبياري در ايران پيشينه اي ديرينه و فراتر از تاريخ مدون دارد.

بر خلاف بسياري از مناطق دنيا, وضعيت جغرافيائي و آب وهوائي در ايران به گونه اي نبوده است كه آب در محل زندگي مردم مهيا و در دسترس باشد به اين سبب ايرانيان در طول تاريخ همواره كوشيده اند كه آب را در كنار خود قرار دهند.

 

ايران به عنوان متمدنترين كشور دنيا در زمينه كشاورزي و تامين و بهره برداري پايدار از منابع آب تجربه هاي گرانقدري دارد چنانكه قدمت كاريزها را به پيشداديان نسبت ميدهند و آمده است كه منوچهر شاه نخستين كسي بود كه كاريز كند و آب را از زمين با انديشه كردن بيرون اورد.

 روشهائي از آبياري مانند استفاده از كوزههاي سفالي (كه هنوز هم در نواحي حاشيهء كوير ايران متداول است.) گواه اين است كه ابتكار آبياري به اصطلاح قطره اي به نياكان ما تعلق دارد و آنان با انتخاب گياهان و ارقام مناسب و شيوههاي حفظ رطوبت خاك و استفاده از سيلاب به شيوه بند سازي , به شيوه اي مناسب از منابع آب استفاده ميكردند , شيوه اي كه امروز با نام "اسپيت" سامانهء نوين و پايدار آبي معرفي ميشود.؟

 نياكان ما ساليان دراز با استفاده از آب و خاك شور به توليد محصول پرداخته و با اين شيوه آشنا بوده اند.

 دانش بومي آنها در بهره برداري از آب و خاك شور از گنجينه هاي علمي با ارزش دنياست كه امروزه توجه جهانيان را به خود جلب كرده است.

 مهمتر از همه اينكه آب در آيين زرتشت و در بين پارسيان بسيار مقدس بوده و هست قداست آب و حفاظت از آن تا آنجا با فرهنگ و كيش و آيين ما در آميخته است كه حتي امروزه سوگند خوردن به آب در ميان روستاييان متداول است.

  در گذشته نيز اگر فردي قصد عهد بستن داشت مايعي را به علامت درستي گفتار خود مينوشيد كه اين مايع تشكيل شده از آب و گوگرد بود به عبارتي درست تر كه آبي كه در آن مقداري گوگرد نيز وجود داشت به نام "سوگند" ناميده ميشد كه بعدها در زمان اعراب به هر عملي كه منتهي به بستن عهدي آسماني ميشد سوگند خوردن اطلاق ميكردند.

 

جالبتر آنكه فعل خوردن نيز از روي آن حذف نشده است و در اين زمان نيز "ميگوئيم سوگند ميخورم" در حاليكه بايد گفته شود "سوگند ياد ميكنم" پس ما هنوز هم ما بدون آنكه خود بدانيم از نياكانمان و آيين زرتشتي پيروي ميكنيم.

 

اكنون هم هيچ مراسم كيشي را نميتوان يافت كه در ان از آب به عنوان يك ماده مقدس نامي به ميان نيامده باشد.

 بر فرض شستن قبر نياكانمان از اينروست كه در گذشته اگر آب و يا نوشيدني ديگري را مينوشيدند مقداري از ان را به پاس احترام به روح نياكان بر زمين ميريختند و اكنون با كمي تغيير نا محسوس ما قبر آنان را پاك ميشوئيم.

 تاريخ نويسان تمدن پارسيان را "تمدن هيدروليكي"و اخلاق آنان را "اخلاق آبي" بيان ميكنند.

 مردم ما تلف كردن آب را گناهي بزرگ و حفاظت از آنرا كرداري نيك ميدانستند.

نياكان ما در مهار كردن و انتقال آبهاي سطحي نيز از دانش و فناوري بسيار قوي برخوردار بودند.

 

بنا نهادن سدهاي بلند قوسي و انتقال بين حوضه اي و مجاري زير زميني (كه گاهي عمق آنها بالغ بر 300 متر است) نمونه اي از دانش و فناوري منحصر بفرد آنهاست.

 بيش از 1000/هزار سال قبل كه اروپائيان حتي چرخهء آبها را نميشناختند نياكان ما در زمينهء شناخت و چرخهء آبها كتابهائي را به چاپ رسانده اند.

  كه نشان دهنده ان است كه هيچ كشوري در دنيا به اندازهء نياكان ما در مديريت و توزيع و استفاده از آب مهارت نداشته است.

  جالب آنكه روستاهاي ايران و موقعيت و محل آنها و نيز فاصله و قلمرو و حتي الگوي كشاورزي و غذائي مردم بر اساس موجوديت و مهيائي آب شكل گرفته است.

 روستائيان از نگهباني و حفاظت آب دريغ نميكردند باور كيشي و فرهنگي آنها اين بود كه آب زنده است و اگر تنها بماند تلف ميشود.

 هنوز برخي روستائيان خراسان همراهان آب را به ياد دارند اينها افرادي بودند كه هميشه با آب حركت وآنرا به اصطلاح همراهي ميكردند تا از هرز رفتن آن جلوگيري كنند.

 در آخر براي كاملتر توضيح دادن قدرت علمي نياكانمان در زمينهء مهار و استفاده بهينه از آب نمونه اي تاريخي براي شما عزيزان مياورم:

 خشايار شاه در جريان لشگر كشي خود به اروپا, براي تسهيل عبور كشتيهاي نظامي ايران از يك سوي شبه جزيره به سوي ديگر آن آبراهي را ساخته بود كه به مرور زمان در زير خاك پنهان شده بود.

در 8 ماه مي سال2001 برابر با 18 ارديبهشت2560 شاهنشاهي (4سال قبل)يك گروه باستان شناس يوناني وايتاليائي وانگليسي اعلام كردند كه اين آبراه را كه خشايار شاه در سال 480 پيش از ميلاد برابر با 79 شاهنشاهي ساخته بود يافته اند.

 باستان شناساني كه آبراه را كشف كرده اند گفته اند كه مهارت مهندسان ايراني سازندهء رود خانه به اندازهء مهندسان امروزي بوده است كه اين خود نمايانگر اعجاب انگيز بودن پيشرفت علمي ايران در آن زمان دارد آنها گفته اند كه عرض رود خانه در قسمت زيرين كمتر از بالا بوده و دو كشتي براحتي از كنار هم ميتوانستند عبور كنند طول اين آبراه 1600 متر و عرض آن در بالا 34 متر بوده است.

درود بر ایرانی

منبع :وبلاگ سرای کوروش وداریوش

 

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ |






نام اسماعیل خویی در شعر امروز پارسی و به ویژه در شعر مهاجرت پارسی جای گاه ارجمند دارد . بررسی شعر پارسی ی امروز بی مرور آثار خویی بررسی یی همه جانبه و کامل نخواهد بود.

اسماعیل خویی ، در نهـم تیرماه ۱۳۱۷ در مشهـد زاده شد . او نسل ِسوم مهاجرانی است که از آذربایجان به خراسان کوچیده بودند. خویی دوره های ابتـدائـی و متوسطه را در مشهـد گذراند و درسال ۱۳۳۶ برای ادامـه ی تحصیل به تهران رفت . پس از فارغ التحصیل شدن از دانش سرای عالی به انگلستان رفت و در دانشگاه لندن در رشته ی فلسفـه دکترا گرفت . خویی پس از بازگشت از انگلیس در تهران اقامت گزید و تا قبل از این که از سوی ساواک ممنوع التدریس شود ، در دانشگاه تربیت معلم به آموزش پرداخت . در همین سال ها، خویی با یکی از هم کلاسی های خود در دانشگاه لندن که بانویی ایتالیائی به نام “ فـرانکا” بود ازدواج کرد. حاصل این ازدواج که بعدها به جدائی انجامید دو فرزند بود. نتیجه ی ازدواج دوم خویی که هم چون ازدواج نخست او نا موفق بود دو فرزند می باشد .

خویی در سال ۱۳۳۵ اولین مجموعه ی اشعارش را در مشهد چاپ کرد از چاپ کردن این مجموعه که از قضا مورد بحث و بررسی هم قرار گرفته بود، بزودی پشیمان شد و دفتر دوم اشعارش را نیز با شکی که نتیجه ی همان پشیمانی بود به چاپ نسپرد. کارنامه ی نزدیک به پنجاه ساله ی خویی در سر و کار داشتن با شعر، در تاریخ ادبیات امروز پارسی به او جایگاهی ارجمند داده است .

شعرهای اسماعیل خویی تا کنون به زبان های مختلف ازجمله انگلیسی ، روسی، فرانسه ، آلمانی، هندی، اوکراینی و . . . ترجمه شده اند .

اسماعیل خویی به زبان انگلیسی تسلط دارد و به این زبان نیز فراوان شعر سروده است . نخستین مجموعه ی شعر های انگلیسی او با نام Voice of Exile امروز در دسترس ماست.

دکتر اسماعیل خویی نمونه ی برجسته ی شاعرانی است که آثارشان به صراحت و در کمال شیوائی بر زندگی و اندیشه ، و همچنین بر جایگاه آنان در سنت شعری یی که در آن ساخته شده و شکل گرفته اند، شهادت می دهد. شعر این شاعرِ برجسته ی پارسی گو ـ و حالا اضافه کنم فارسی و انگلیسی سرا ـ را نه تنها در تعهد به فلسفه یا در علاقه دیرپایش به مسائلِ سیاسی و اجتماعی، بلکه در زندگی فعال، ولی غالباً تنهای شخصی نیز که تجربه ی تبعید غنای بیشتری به آن بخشیده، همراهی کرده است.

دکتر اسماعیل خویی فیلسوف است ، اما فلسفه دانی ی او نیست که اورا شاعر کرده است . می شود گفت که فلسفه به غنای شعر اوکمک کرده است اما بر او ستم کرده ایم اگر او را فیلسوفِ شاعر بخوانیم. زیبنده ی نام او پیش از هر چیز عنوان ِ شاعر است . او نخست شاعر است آن گاه فیلسوف، او نخست شاعر است پیش از آن که صاحب نظر در مسایل اجتماعی باشد. بعد، به همین ترتیب شاعر است پیش از آن که سیاست دان یا تاریخ دان باشد. از همه ی این ها فراتر، او نخست شاعر است و بعد سخن دان.

شعرِ خویی آنجا که اعماقِ جهانِ درون و انسانِ خویش را می کاود نو، زنده و امروزین است. شعر او در این جایگاه، هم نیمائی و هم مابعد نیمائی است؛ همان گونه که هم کلاسیک و هم مدرن است. شعر خویی قالب و سبک و نفوذ ویژه ی خود را دارد.

شعر او در پرداخت اکر که لازم باشد حتـّی از مکتب نیمایی نیز درمی گذرد. برای او در این مرحله، شعر نیما دیگر حرف آخر در شکل و کالبد و ساختار ِ شعر نیست، همانطور که شکلها و کاربردهای کلاسیک شعر فارسی برای او تا آنجا کارآئی و کاربرد دارند که بتوانند بازگو کننده ی جان و جهان توفنده او باشند. احاطه ی کامل خویی بر زبان فارسی از او شاعری ساخته است چند سبکی و این نکته ی طریفی است که کسی به آن نپرداخته است. انصاف این است که به این ویژ  گی   او به طور جدی و با چشمی آگاهانه نگریسته شود.

خویی شاعری است که چهار پنج سبک شعری را با هم ، در حد بسیار استادانه یی ، پیش برده است. اما تقریبا هیچ یک از سخن شناسان و شعرشناسان ما نگاهی کارشناسانه به این وجه شعری خویی نیانداخته اند . اگر خیلی خوش بین باشیم باید نگاه نگردن همه جانبه به شعر خویی را از سرِ کمی ی دانش ِ سخن شناسی ِ داعیان سخن شناسی ی هم زمان خویش بدانیم و گرنه بی شک تعمد داشته ایم تا نگذاریم یکی از شاعران بزرگ زمان در جایگاه واقعی خویش معرفی شود.

خوئی، از معدود شاعران ماست که از شعر تعریف مشخصی به دست داده است، او در تعریف شعرازقول دکترشفیعی کدکنی می گوید: “شعر همانا گره خوردگی ی عاطفی ی اندیشه و خیال است در زبانی فشرده و آهنگین.”.  

خویی می گوید که شاعر ها را می توان در سه گروه دسته بندی کرد:

گروه نخست ـ آن هایی که شاعر به دنیا میآیند، سپس با خون ِدل خوردن و آموختن و تلاش کردن شاعرتر می شوند.

گروه دوم ـ شاعر هایی که شاعر به دنیا آمده اند اما با درجا زدن ِ خود شاعر نشده اند.

گروه آخر ـ آن هایی که با دانستن قواعد شعری ، شعر می سرایند و به خاطر نداشتن بینش شاعرانه شعرشان مثل انار سرمازده می ماند. شعر ِ بی خون. مثل بعضی از استادان دانشگاه.

بی گزافه می توان گفت که خویی ، خود در گروه اول قرار دارد. او شاعر ِ" شدن های مداوم" ست . زبان شعر خویی چشم گیر است و شگفت آور. او بسیار سروده و می سراید. پس شاعر پْر کاری است. شاعر پْر کار البته که همه ی شعرهایش مثل هم نیستند؛ اما او شاعری است که بیشتر ِ شعرهایش را می توان از شعرهای خوب به شمار آورد. خوئی شعرهایی دارد که شنونده را گرم می کنند، سرد می کنند، به شگفتی می آورند، تکان می دهند، می خندانند، مضطرب می کنند، به خشم می آورند. ودر یک کلام بر شنونده و خواننده تأثیر می گذارند. خوئی شاعری است که به هرجا رود، شعر آنجاست. او ، یکی از انگشت شمار نمادها و نمودهایی است که “ادبیات ایرانی در خارج از کشور” را در سال های سردِ غربت ایرانیان پناهنده و مهاجر، بر قامت خود فراز کرده است.

خویی شاعری ست که با آن که در سال های پس از انقلاب ِ آخوندزده ی ایران در میهن خویش نبوده است اما چراغش همیشه در خانه سوخته و داغ ِ دوری از خانه ی شعریش، ایران ، دلش را دردمند کرده است.

دکتر اسماعیل خویی در شمار ِ پایه گذاران ِ کانون نویسنده گان ایران است و دو دوره نیز عضو هیأت دبیران کانون بوده است . او که از همان آغازِ تلاش های کانون نویسنده گان سازمان های هم مانند، در کنار دیگر آزاداندیشان هم رزم خویش در مرکز ِجنبش روشنفکری ایران قرار داشت پس از اعدام دوست و هم سنگرش، زنده یاد سعید سلطان پور در سال ۱۳۶۰، ناچار زندگی مخفی را برگزید و پس از مدتی راهی ی تبعید شد. او از سال ۱۳۶۳ در لندن زنده گی می کند .

در خارج از ایران نیز ، اسماعیل خویی، یکی از تلاش گران ِ راهِ آزادی ی بی حد و حصر بیان و عقیده بوده است . هم او یکی از نخستین کسانی بود که در راستای باور راستین خویش به ، فـتوای خمینی در به قتل رساندن سلمان رشدی را آشکارا محکوم کرد و از همین رو آخوند های فـرمـان فـرما که از او هیچ دل ِ خوشی نداشتند آثار او را از کتاب حانه ها برچیدند و رسما وزارت سانسور آخوندی به همه ی ناشرها ی ایرانی دستور داد تا از نشر کارهای او بپرهیزند. غاقل از این که صدای رسای خویی به هر طریق به گوش ایرانیان خواهد رسید.

من دیگر چه می توانم درباره ی او بگویم جز این که : تکرار کنم اسماعیل خویی یک شاعـر ارج مند است. شاعری که گفتم تا پای بدل شدن به آفتاب رفته است . و رها شده است از همه چیز:

" ناگاه / سنگی شدم رها شده بر سطح صیقلینه ای از یخ ، / با دانشی ، چو دانستن ، رام ، / که ـ مثل عشق طعم گوارایی از پذیرفتن داشت ، / آمیخته / به حس بی کرانه یی از رفتن"

و همین اورا شاعرِ برجسته یی می کند که چشم مرکب دارد و ابعاد مختلف

زندگی را می بینند و در نتیجه واژ گان را هدر نمی دهد وشعر می سراید.

 

در راه



آنچه من می بینم

ماندن دریاست ،

رستن وازنورستن باغ است ،

کشتن شب به سوی روز است ،

گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .

گرچه ما می گذریم ،

راه می ماند .

غم نیست .







 

 

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ |


زمانی که دردانشورنیشابوردرس می خواندم هرگز فکرنمی کردم هنوزچندماه نگذشته این جوری دلتنگ آن دوستان وآن خاطره هاشوم .چهره های نازنینی که هرگزفراموششان نخواهم کرد .این شعراخوان عزیزم تقدیم به تمامی آن دوستانی که گاه گاه هنوزیادم می کنندویادشان می کنم

 

 

ماچون دودریچه روبروی هم

آگاه زهربگومگوی هم

هرروز سلام وپرسش وخنده

هرروز قرار روز آینده

عمرآینه ی بهشت ،اما ....آه

بیش از شب وروز تیرودی کوتاه

اکنون دل من شکسته وخسته ست

زیرایکی از دریچه ها بسته ست

نه مهرفسون، نه ماه جادوکرد

نفرین به سفرکه هرچه کرد اوکرد

(اخوان ثالث )

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ |
سه سال پیش درچنین روزهایی بودکه آمدی .روزآمدنت درست مثل همین امروز برف می بارید من تمام شب رابه انتظارآمدنت قدم می زدم .من بودم وبارش سنگین برف وشوق آمدنت .وقتی پرستارتراآوردتاببینمت درگوشت بیتی ازحافظ زمزمه کردم شایدبه همین خاطراست که اولین کلامت شعربود وزمزمه هایت هم شعر-به همه گفته بودم این دختر قافیه من است -امیدوارم که آسمان زندگیت نیزچون غزل های حافظ همیشه پرستاره باشد.توبااین کوچکی تنهاکسی بودی که پدررافهمیدی وهم نوابامن آوازخواندی وخندیدی-تمام دلخوشی من توبودی وهستی .دخترم تولدت مبارک .دوستت دارم باباجان

نوشته شده توسط قرسری رضا در یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ |



ابومغیت عبدالله بن احمد بن ابی طاهرمشهور به حسین بن منصور حلاج از عارفان نامی ایران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجری است. وی از مردم بیضای فارس بود. ولادت او در آن سامان به احتمال در سال ۲۴۴ هجری اتفاق افتاده است.

پدر حلاج بنظر میرسد که به کار پنبه زنی مشغول بوده و به مناطق نساجی ایالت خوزستان که در آن وقت از تستر(شوشتر حالیه) تا واسط(شهری در کنار دجله، بین بصره و کوفه) امتداد داشته، مسافرتی کرده و پسر را با خود همراه برده است.

حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتی پرداخته و تا سن دوازده قرآن را از بر کرده است و سپس در پی فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مرید سهل بن عبدالله تستری شده است و سهل تستری به او اربعین کلیم الله (چله نشستن بر طریق موسی پیغمبر) را آموخته است.

حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصری شاگردی کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکی خرقه تصوف پوشیده و به طریقت مأذون گردیده است.

حسین در آنجا دختر ابویعقوب اقطع بصری را به زنی گرفت و چون عمروبن عثمان مکی با این وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بین عمرو مکی و اقطع بصری اختلاف می بود. جنید بغدادی(نهاوندی) به حلاج پند میداد که شکیبا باشد. حلاج به اطاعت جنید چندی طاقت آورد و شکیبائی کرد تا اینکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت.

حلاج در سال ۲۷۰ هجری به سن بیست و شش برای انجام فریضه حج نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و حالی داشت. در مراجعت از مکه به اهواز به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت است.

حلاج از آنجا به خراسان (مرکز نهضت عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند، پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست و دومین حج را نیز گذراند، در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند.

پس از این سفر به قصد جهانگردی و سیاحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین میبردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین، یکی از مراکز مانویت، پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت و در این سفر در وقوف به عرفات از خدا خواست که ” خدایا رسوایم کن تا لعنتم کنند “.

چون از مکه به بغداد برگشت، چنین می نماید که در طریق ارشاد و حقیقت برخلاف مصلحت ظاهری، قدم گذاشته و کلماتی گفته که تعبیر به ادعای خدائی کرده اند، و از همین جاست که حسین بن منصور در نظر پاره ای از مشایخ تصوف مقبول و در نظر بعضی دیگر مطرود است؛ در جامع بغداد فریاد کشید ( مرا بکشید تا من آرام یابم و شما پاداش یابید).

در شورش بغداد به سال ۲۹۶ هجری حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال در خفا میزیست. سرانجام او را یافتند و به بغدادش بردند و بزندان انداختند. مدت این زندان نه سال بطول انجامید و در آخر در جلسه محاکمه ای که با حضور (ابوعمرو حمادی) قاضی بزرگ آماده بود، ابو عمرو خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزیر خلیفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال ۳۰۹ هجری نزدیک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذی القعده، او را به فجیع ترین وضع شلاق زدند و مثله کردند و بدار کشیدند و سربریدند و سوختند و خاکسترش را به دجله ریختند.

نقل کرده اند که در آن سال آب دجله فراوان بالا آمد و بیم غرق شهر بغداد میرفت.

از حلاج کتابهای فراوان نقل شده است از جمله:

“طاسین الازل و الجوهر الاکبر”، “طواسین”، “الهیاکل”، “الکبریت الاحمر”، “نورالاصل”، “جسم الاکبر”، “جسم الاصغر”، و “بستان المعرفة”. علاوه بر این از حلاج دیوان اشعاری به زبان عربی باقیمانده که در اروپا و ایران به چاپ رسیده است.

مرحوم عباس اقبال آشتیانی در مورد حلاج و دعاوی وی مینویسد: ” در ایام غیبت صغری، یعنی در دوره ای که طایفه امامیه منتظر انجام زمان غیبت و ظهور امام غایب بودند و زمام اداره امور دینی و دنیائی ایشان در دست نواب و وکلا بود، حسین بن منصور حلاج بیضائی صوفی معروف در مراکز عمدهً شیعه مخصوصا در قم و بغداد به تبلیغ و انتشار آراء و عقاید خود پرداخت و در نتیجه چند سال مسافرت و وعظ عده ای از شیعیان امامیه و رجال درباری خلیفه را به عقیدهً خویش درآورد. حلاج به شرحی که مصنفان امامیه نقل کرده اند در ابتدا خود را رسول امام غایب و وکیل و باب آن حضرت معرفی میکرده و به همین جهت هم ایشان ذکر او را در شمار (مدعیان بابیت) آورده اند و در موقعی که به قم پیش رؤسای آن شهر رفته بود و ایشان را به قبول عنوان فوق می خوانده است، رأی خود را در باب ائمه به شرحی که در فوق نقل شد اظهار داشته و همین گونه مقالات باعث تبری شیعیان امامی قم از او و طرد حلاج از آن شهر شده است.”

پروفسور ادوارد براون درباره حلاج می نویسد: “راست است، نویسندگانی که تراجم احوال اولیاء و اوتاد و پیران طریقت را نوشته اند؛ حسین بن منصور حلاج را اندکی به شکل دیگری معرفی کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه میان هم وطنانش پایدار است و شاعران صوفی منش مانند فرید الدین عطار نیشابوری و حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستایش ذکر می کنند.

منصور را برای تعلیمات بدعت گذارانه اش در بغداد و اطراف دستگیر ساختند و سرانجام به قتل رسانیدند.....درادامه شعر حلاج راازسروده های استادعزیزم دکترمحمدرضاشفیعی کدکنی جهت  تکمیل سخنان سطوربالامی آورم

در آينه، دوباره نمايان شد:
با ابر گيسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ انا الحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندي؟ -
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه‌هاي پير
از مرده‌ات هنوز
پرهيز مي‌كنند.
نام ترا، به رمز،
رندان سينه چاك نشابور
در لحظه‌هاي مستي
-
مستي و راستي -
آهسته زيرلب
تكرار مي‌كنند.
وقتي تو، روي چوبة دارت،
خموش و مات
بودي،
ما:
انبوه كركسان تماشا،
با شحنه‌هاي مامور:
مامورهاي معذور،
همسان و هم سكوت
مانديم.
خاكستر ترا
باد سحرگهان
هرجا كه برد
مردي ز خاك روييد.
در كوچه باغهاي نشابور
مستان نيمشب، به ترنم،
آوازهاي سرخ ترا باز
ترجيح وار زمزمه كردند
نامت هنوز ورد زبانهاست.

نوشته شده توسط قرسری رضا در یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ |


دکترمجدالدین میرفخرایی(متولد11-10-1285دررشت )(وفات درتاریخ29-9-1351درلندن)اواولین شاعرنوپردازی بودکه شعرهایش به کتاب های ابتدایی راه یافت تاکنون چندنسل باشعرباران اوزندگی کرده اند وباخواندن این شعر خاطرات کودکی انهازنده شده است این توفیق نصیب هرشعری نمی شودکه سالهادرخاطره جمعی مردم کشوری باقی بماند.

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ |
تابستان 90مرحله کشوری مسابقات علمی فرهنگی به میزبانی استان زنجان برگزارگردید.دوست نازنینم آقای احسان شیخی (که درتصویردرحال نقاشی کردن  دیده می شود)بایددردومرحله  تصویری رارسم می کرد مرحله اول بایدازیک معضل اجتماعی  تصویرمی کشید ودرمرحله دوم  همه هنرمندان شرکت کننده بایدتصویریک شی خاص رااززوایای مختلف بکشند.باری این دوست نازنین درپیداکردن ورسم یک معضل اجتماعی دوچارتردیدومشکل شده بود.بادیدن دلهره ایشان گفتم :تصویرمرابکش قول می دهم درمعضل بودن من همه اتفاق نظر داشته باشند.خنده ای کردوگفت شماومعضل؟گفتم ازمن معضلی پیچیده تردراجتماع وجود ندارد.یک زمان مرافرهیخته محترم صدا می کنند یکجا اوباش واراذل .جایی هم قلم به دست مزدور.یک جاخودفروخته وضدانقلابم .یک جاهم ادیب ومتفکرمعاصر(غافل ازاینکه من هیچ کدام نیستم بلکه به قول اخوان جانم هیچیم وچیزی کم)وبه قول ان شاعرعزیز(نه درمسجدرهم دادندکه مستی     نه درمیخانه کین خمارخام است)درهرصورت این نازنین هنرمندچنانکه می بینید تصویرمن راکشید وجالب این است که درسطح کشورهم سوم شد.من اگرازهیچ چیزی مطمئن نباشم ازمعضل بودن خودم مطمئنم اما چه خوش گفت آن دوست نازنین که (جهان به دوش خودالوندوبیستون دارد     غبارماست که بردوش اوگران آمد)

نوشته شده توسط قرسری رضا در جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ |

 

اوج تملق در دربار فتحعليشاه قاجار

  در جريان جنگ دوم ايران و روس ، هنگامي كه قواي روسيه وارد تبريز شدند و فرماندهان قشون روس تصميم گرفتند به سوي ميانه پيشروي و تمام منطقه آذربايجان را به تصرف خود در آورند .
در اين وضعيت كه روس ها منزل به منزل پيشروي مي كردند دولت ايران مجبور شد شرايط صلحي را كه دولت روسيه تحميل ميكرد كاملا بپذيرد .
فتحعلي شاه قاجار ، براي خاتمه جنگ و انعقاد پيمان صلح ، روز معيني رامشخص و به بزرگان و اكابر و اعاظم قوم و درباريان و اشراف و نمايندگان اقشار مختلف مردم بارعام داد .
براي اينكه مراسم « روز سلام » به خير و خوشي برگزار گردد قبلا تعهداتي انديشيدند و دستوراتي صادر گرديد راجع به اينكه در مقابل هر جمله از فرمايشات شاه چه پاسخي بايد داده شود !
در وقت مقرر و ساعت معهود ، شاه آمد و بر تخت سلطنتي جلوس كرد و فرمود : « اگر ما امر كنيم كه ايالات جنوب و ايالات شمال همراهي كنند و يك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين اقوام بي ايمان در بياورند ، چه پيش خواهد آمد ؟ مخاطبان تعظيم سجده مانندي كرده و گفتند : بدا به حال روس ! بد به حال روس ! شاه مجددا گفت : اگر فرمان قضا ،‌شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكي شود و توامان به اين گروه بي دين و ملحد حمله كنند چه خواهد شد ؟ جملگي عرض كردند : بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
فتحعلي شاه مجددا پرسيد اگر توپچي هاي خمسه را به كمك توپچي هاي مراغه بفرستيم تا با توپ خود تمام دار و ندار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد ؟ باز جواب آمد كه : بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
 
خلاصه چندين فقره از اين قماش ، اگرهاي ديگر ردو بدل شد و جواب آمد: بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
شاه كه تا اين لحظه بر روي تخت نشسته و پشت به دو عدد متكاي مرواريد دوزي شده الماس نشان داده بود از اظهارات چاپلوسانه مشتي درباري ونزديكان مافنگي خود به هيجان آمده، ناگهان روي دوزانو بلند شد ، شمشير خود را به كمر بسته بود به قدر يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين شعر را با صداي بلند خواند :
كشم شمشير مينايي كه شير از بيشه بگريزد **********
                                                                زنم بر فرق «پاسكويچ» كه دود از «پطر» برخيزد !
دو نفر از درباريان متملق كه در سمت چپ و راست شاه ايستاده بودن خود را به روي پاي قبل عالم انداخته گفتند :
قربان ! مكش ! مكش ! كه عالم زير و زبر خواهد شد ! شاه قاجار پس از لحظه اي سكوت ، گفت : حالا كه اين طور صلاح مي دانيد ما هم دستوري مي دهيم بااين قوم بي ايمان كار را به مسالمت ختم كنند و مجددا شمشير را غلاف

 كر د !
باز اين حضرات به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف بني نوع انسان كه اعليحضرت بر آنها رحم آورده و تيغ خود را از نيام بيرون نكشيدند ، تقديم خاك
برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

پاي قبله عالم كردند !

 


برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

نوشته شده توسط قرسری رضا در جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ |





گل‌رخسار را به جرأت می‌توان پرآوازه ترین زن شاعر تاجیکستان لقب داد. این بلندآوازگی، هم به خاطر اشعار دل نشین اوست و هم به خاطر شخصیت چندوجهی وی که شاعر، رمان نویس و سیاست مدار به نامی‌ست.

بانو گل‌رخسار صفی آوا شاعره مردمی‌تاجیک، در 17 دسامبر سال 1947 میلادی در روستای یخچ ناحیه دربند زاده شد و در سال 1968 میلادی، تحصیلات خود را در دانشکده تاریخ و ادبیات تاجیکستان به پایان رساند. نخستین اشعار گل‌رخسار در سال 1962 میلادی در نشریات ادبی به چاپ رسید تا او را به عنوان شاعری شایسته اهمیت به جامعه ادبی تاجیکستان معرفی کند. او بعدها فعالیت در حوزه مطبوعات را در کسوت مدیر بخش مطبوعات کمیته مرکزی کومسمول تاجیکستان و سردبیر روزنامه پیانر تاجیکستان ادامه داد و به دبیری کانون نویسندگان تاجیکستان ارتقاء یافت. «در پناه سایه»، «زن‌های سبز بهار» و «سکرات موت» برگی دیگر بر چهره ادبی گل‌رخسار گشود و او را به مثابل رمان نویسی موفق به داستان نویسان و داستان خوانان معاصر تاجیک شناساند.
دفترهای شعر گل‌رخسار، یکی پس از دیگری و هرکدام موفق تر از دفتر پیشین به چاپ رسید تا شعر پهناور پارسی، حضور شاعری توانا را پاس بدارد. در ایران، «گلچین اشعار گل‌رخسار» (نشر الهدی، 1994 میلادی) «زادروز درد» (سروش، 1996 میلادی) و «آیت عشق» (1992 میلادی) به دست مشتاقان شعر رسیده است، امّا جز این‌ها باید از «اشک طوفان» (1992 میلادی لوگزامبورگ) نیز به عنوان آثار گل‌رخسار از ابتدا تاکنون از این قرار است: «بنفشه» (1970 میلادی)، «خانه پدر» (1973 میلادی)، «شبدر» (1975 میلادی)، «افسانه کوهسار» (1975 میلادی)، «گهواره‌سبز» (1984 میلادی به خط فارسی)، و «زادروز درد» (1995 میلادی، مسکو) و آثار بسیار دیگری که از این شاعره شیرین گفتار به زبان روسی در مسکو به چاپ سپرده شده است. شعر گل‌رخسار را می‌توان لولای شعر گذار از دوران شوروی به دوران استقلال تاجیکستان دانست.
او نیز همچون مؤمن «قناعت»، از نمایندگان تاجیکستان در پارلمان شوروی و از سرآمدان استقلال این کشور به شمار می‌آید. او نخستین شاعر تاجیک بود که در مقام عضو مؤثر پارلمان شوروی در اوایل دهه 90 میلادی به ایران سفر نمود و زمینه ارتباط فرهنگی گسترده تر میان دو کشور را فراهم نمود. با این حال که تأثیرپذیری زیاد گل‌رخسار از شاعران روس، غیرقابل انکار است، امّا او حافظ و بیدل را استادان درجه اوّل خود می‌شمارد و شعر خود را بیشتر منسوب به فضای شعر این دو قلّه شعر فارسی می‌داند. تاکنون دو کاست شعرخوانی با صدای گل‌رخسار به بازار عرضه شده است؛ «خیابان زن تنها» و «اشک طوفان» هنوز هم پس از گذشت سال‌ها از محبوبیت زیادی در میان شعردوستان تاجیک برخوردار است. او را باید مترجم توانایی نیز دانست. ترجمه‌های او از اشعار و آثار «لورکا»، «کامو»، «فیض احمدفیض» و «برگولس» پل ارتباط علاقه مندان به شعر در تاجیکستان با شعر فرنگستان بوده است. گل‌رخسار صفی آوا همچنین جایزه کومسمول عمومی‌اتفاق شوروی (1988 میلادی) و جایزه کومسمول تاجیکستان (1975 میلادی) را از آن خود کرده و از سال 1971 میلادی عضو پیوسته کانون نویسندگان تاجیکستان است. چند شعر از او زادِ خوانِ ضیافت این صفحه است:

زندگی با چشم گریان رفت، حیف
روی دریا اشکِ توفان رفت، حیف
خواب بودم بر سرِ زانوی وقت
عمر، چون خوابِ پریشان رفت، حیف
گلشنِ با خونِ دل پرورده ام
جلوه گاهِ برف و باران رفت، حیف
عطرِ گُل در سطرِ باران ماند، ماند
فصلِ گُل در وصل و هجران رفت، حیف
رازِ گُل در نازِ گُل ناگفته ماند
سازِ دل با آهِ سوزان رفت، حیف
عشقِ شاعرزاد و شاعرپَروَرَم
در وفاتِ خود غزل خوان رفت، حیف


نوشته شده توسط قرسری رضا در جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ |

 

فقر و تنگدستی٬ بزرگترین بلایی است که

 باعث نابودی می شود و در یک چشم به هم زدن

 هستی انسان را بر باد می دهد و نابودش می کند.

انسانیت و  شرف  را می گیرد و انسان را به دریوزگی می کشاند.

این روزها کم نیستند افرادی که سفره های خانه شان خالی است

و صورت خود را با سیلی سرخ نگه داشته اند.

 آرزو می کنم که این عفریته!

 که سایه اش را بر سر بسیاری از مردم این سرزمین گسترده است

 هر چه سریعتر نابود شود.!

این شعر زبان حال بسیاری از مردم این سر زمین است

 که خواندنش دل هر آزاده ای را می لرزاند.!

 

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد: کهنه قالی می خرم

دست دوم، جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری تو، کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید، بغضش شکست

اول ماه است ونان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا! سفره خالی می خرید؟

 

 

نوشته شده توسط قرسری رضا در پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ |


در کلکسیون طرحهای انقلابی طیفی از دوستان مدعی عدالت و خدمت، طرحی دیگر به شور گذاشته شد تا حقوق سیاسیون ، مادام العمری شود تا آنها با خیال راحت از دنیای خود،عاقبت خویش راهمچنان نسیه پنداشته و همچنان بی توجهی به محرومین را ادامه دهند، محرومینی که همین دوستان وقتی صحبت رای به میان می آید،برای عوام سخن از خلوص درخدمت وایثارمی نمایند،ولی زهی درد و تاسف که در پایان دوران نه چندان خوشایند خویش،چون باوری به حضور دوباره خویش بعد سوء مدیریتها و فرصت طلبیها ندارند،می خواهند با طرحی انقلابی وضربتی به تعبیرخودشان،حداقل مشکل دنیای خویش را مرتفع نمایند.

 


کسی نیست از این دوستان خوش اشتها، بپرسد که چرا قانون مصوب سال 67 درمورد بازنشستگی افراددارای معلولیت که طیفی زحمت کش ومحروم جامعه می باشند،هنوز بخاطر عدم توجه امثال این دوستان،به بایگانی پیوسته است ولی این تلاشگران بی ادعا!،برای زندگی ایده آل خود قانون ضربتی به تصویب میرسانند.

کسی نیست ازامضاء کنندگان این طرح سئوال کند که چرا قانون جامعه حمایت ازحقوق افراد دارای معلولیت،که باسرخ کردن گونه ها زندگی حداقلی می نمایندوبرای مبارزه بامرگ تقلاء می نمایند،موردتوجه وپی گیری قرارنمی گیرد ولی برای خودشان فکرروزهای بازنشستگی نیزهستند.

آیا عدالت وخدمتی که باشعارآن،عوام را موردهدف قراردادید،همین طرحهای شبه انقلابی شبه فرصت طلبانه بودند،یااینکه هنوزهم ادعای عدالت وخدمت دارید؟

محرومین جامعه به حال خود رها شده ،قوانین صوری تصویب شده شما درموردافراددارای معلولیت،تقریبا" به بایگانی تاریخ پیوسته است ،قانون بازنشستگی پیش ازموعدفرهنگیان بااما واگرهای دوستانتان معلق مانده و....ولی حالا شما دوستان به فکر حقوق مادام العمری خویش افتاده اید؟

آفرین به شما وآفرین بدان سوگندنامه ای که درپیشگاه خدا وکتابش بجاآوردید،خدمت خالصانه را خوب تعریف کردید.

اینکه چرا شما دوستان درچنین شرایط جامعه،باوجودلمس مشکلات محرومین چنین طرحی را آماده کردید،برای نگارنده دلیلش این می تواندباشد که شما بزرگواران به طریقی محرومین رابه سخره گرفته ایدودارید به ریش وسبیل آنها می خندید.

اینکه چراشما حقوق مادام العمری می خواهید،علتش این می تواندباشد که خودتان نیز از جایگاه خود مطلعید و حالا بااین طرح به تصورخویش درصددحل مشکل دنیایتان افتاده اید،ولی آیا برای آخرت خویش نیز با وجود مشکلات فراوان محرومین ،فکری کرده اید؟!


نوشته شده توسط قرسری رضا در پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ |

باخبرشدم دوست عزیزوهمکارفرهنگیم اقای علی امیری درغم ازدست دادن فرزند هفت ساله اش به سوگ نشسته است  علی را من ازمسابقات علمی فرهنگی دانشجویان سراسرکشورکه سال جاری دراستان زنجان برگزارمی شدمی شناختم  پسری مودب ومذهبی باروحیه ای شادواهل معاشرت ودرضمن بسیاربااستعدادولی زمانه دون نخواست که شادی برلبان این مردبزرگ باقی بماند.درهرصورت  ازشنیدن سخن وفات فرزندش ودیدن ان چهره غمگین واشک الود بسارناراحت شدم به همین خاطرجهت تسلی خاطربازماندگان آن نازنین سفرکرده شعری ازخانم سیمین بهبهانی  رابه دوست عزیزم تقدیم می کنم .خدای عزوجل جمله رابیامرزاد

سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم؟
ز سردی های خاک تیره آغوشت چه می جوید
چه بد دیدی ؟چه بد دیدی؟ ز گرمیهای آغوشم
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی
به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم
به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟
نمی بینی  مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟
تو آگه کردی از لفظم، تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گویم،به فرمان تو می نوشم
نه باهوشم،نه بیهوشم،نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که می سوزم،همین دانم که می جوشم
پریشانم،پریشانم،چه می گویم؟نمی دانم
ز سودای تو حیرانم،چرا کردی فراموشم؟

نوشته شده توسط قرسری رضا در پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ |


پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت


کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام


شحنه مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من


بیگنه از خانه برویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید


در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد


گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت

بر سر کوی تو فلانرا که کشت


خانه من جست که خونی کجاست

ای شه ازین بیش زبونی کجاست


شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند


رطل زنان دخل ولایت برند

پیره‌زنان را به جنایت برند


آنکه درین ظلم نظر داشتست

ستر من و عدل تو برداشتست


کوفته شد سینه مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من


گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار


داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت


از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد


مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر ازین غارت ابخاز نیست


بر پله پیره‌زنان ره مزن

شرم بدار از پله پیره‌زن


بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی


شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت برعایت کند


تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند


عالم را زیر و زبر کرده‌ای

تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای


دولت ترکان که بلندی گرفت

مملکت از داد پسندی گرفت


چونکه تو بیدادگری پروری

ترک نه‌ای هندوی غارتگری


مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بیدانه شد


زامدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن


عدل تو قندیل شب افروز تست

مونس فردای تو امروز تست


پیرزنانرا بسخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار


دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان


چند زنی تیر بهر گوشه‌ای

غافلی از توشه بی توشه‌ای


فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی


شاه بدانی که جفا کم کنی

گرد گران ریش تو مرهم کنی


رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود


گوش به دریوزه انفاس دار

گوشه نشینی دو سه را پاس دار


سنجر کاقلیم خراسان گرفت

کرد زیان کاینسخن آسان گرفت


داد در این دور برانداختست

در پر سیمرعغ وطن ساختست


شرم درین طارم ازرق نماند

آب درین خاک معلق نماند


خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ |

 

جان گریفیث معروف به جك لندن، رمان نویس امریكایی و خالق آثاری چون «سپید دندان» و «آوای وحش»، ۹۱ سال پیش در ۲۲ نوامبر ۱۹۱۶ دیده از جهان فروبست. مترجمانی چون پرویز داریوش و رضا سیدحسینی آثار این نویسنده را به فارسی ترجمه كرده‌اند.

  جك لندن در سانفرانسیسكو زاده شد.جك دوره كودكی را به دشورای گذراند و برای كمك به وضع مالی خانواده، به شغل‌هایی همانند روزنامه فروشی، كارگری در لباسشویی، پیشخدمتی در كافه‌های بندری و كارگری در كشتی مشغول شد و گاهی نیز به سبب ولگردی توسط پلیس دستگیر و زندانی شد.

وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی به دانشگاه كالیفرنیا وارد شد. جك از نوجوانی به خواندن و مطالعه شوق فراوان نشان داد و با ولع بسیار به خواندن آثار كارل ماركس،انگلس و نیچه پرداخت و میان دوستان به «پسربچه سوسیالیست» معروف شد.

در 1896 با گروهی از جویندگان طلا به كلاندایك سفر كرد. سفری كه با ناكامی همراه بود و او در نهایت به سبب مرگ پدرخوانده‌اش به اوكلند بازگشت. جك درباره سفرش به منطقه آلاسكا داستانهای كوتاهی نوشت كه در برخی از نشریات آن زمان منتشر شد و بدین طریق از راه نویسندگی امرار معاش كرد، اما هرچه به دست می‌آورد، به طرز عجیبی خرج می‌كرد.

او در 1903 داستان «آوای وحش» را انتشار داد كه گزارشی بود از سفر به كلاندایك و سرگذشت سگی گرگی به نام باك.

رمان «آوای وحش» از اقبال خارق‌العاده‌ای برخوردار شد و امریكاییان آغاز قرن بیستم كه به دنیای صنعتی و ماشینی وارد شده بودند، از عطر تند و وحشی درختان جنگل و غریزه و سرشت زندگی در آغوش طبیعت كه به وسیله لندن بسیار زنده و گویا وصف شده بود، سرمست شدند.


جك لندن در پی این رمان داستان «گرگ دریا» را در 1904 انتشار داد. این رمان به حوادث دریایی می‌پرداخت و شامل تجربیات دوران كودكی این نویسنده بود، هنگامی كه در كشتی‌های باربری كار می‌كرد.


از 1913 به بعد آثار جك لندن شهرتی جهانی یافت و آثار او به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه شد، به طوری كه ثروت و شهرت فراوانی را برای او به ارمغان آورد.


این نویسنده خود گفته بود: «من برای ناشران می‌نویسم نه برای خودم». آثار او كه تعدادش به پنجاه داستان می‌رسد، ظاهرا تنها برای به دست آوردن پول نوشته می‌شده است، اما همه این آثار مبتنی بر فلسفه خاصی است و نشان از ذوق و توانایی های نویسنده‌اش دارد.

جك لندن بر اثر عصیان روحی بر ضد اجتماع و تطابق نیافتن با شیوه زندگی زمان، در سال 1916 و در سن 40 سالگی خودكشی كرد

تقریبا تمام آثار این نویسنده در ایران ترجمه و منتشر شده‌اند و مترجمانی چون رضا سید حسینی، اصغر رستگار و پرویز داریوش در ترجمه آثار او كوشیده‌اند.

 


نوشته شده توسط قرسری رضا در سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ |