
دگراین باغ رابوی گل وآوازبلبل
پرنخواهدکرد
ودردشت بهارانش گلی هرگز نخواهد رست
که بااندیشه خشکی
-بجای هرزه خاران وعلف زاران-
طراوت رازجوباران مافصل درو بردند
چه آوازی چه امیدی؟
که درقحطی آب ونان واندیشه
تمام هستی مارابه صدمن کاه جوبردند
فریب کهنه اندیشان رنگین جامه رابنگر
که بهرسودخود
ازملک پی برباد
به تفسیرغلط ازآیه های سبزروشن بار
هرآنچه زنده وجاویدونوبردند
پاییز79